من و وبلاگ 2
مدتی بود که ویندوز را دیده بودیم و ماوس یک شی عجیب و غریب ولی پرکاربرد هم به کامپیوتر اضافه شده بود ولی باز هم برای من این چیزها ناآشنا بود!

دانش آموز بودم و در تمام کلاسهای کامپیوتر ، حتی کلاس سوم دبیرستان چیز زیادی از ویندوز و اینترنت به ما آموزش ندادند و فقط تنها کار من با کامپیوتر ،غیر از بازی ، استفاده از ایمیل و چند سایت بود.
یادمه علاقهٔ زیادی به چند سایت کارت پستال داشتم و حتی روزی چند ایمیل به همراه کارت پستال برای دختر همسایه می فرستادم!
شاید اگر برادرم پیش ما بود من زودتر با امکانات اینترنت و ویندوز و ... آشنا می شدم.حضور چند روزه او در خانه باعث آشنایی من با وبلاگ شد ( برادرم پیش ما نبود)
برادرم ساعات نسبتاً زیادی پای کامپیوتر صرف می کرد و چون عادت نداشتم فضولی کنم ،تنهاش می گذاشتم.
پس از پایان حضورش ،روزی که در حال وقت تلف کنی پای کامپیوتر بودم و میخواستم از «آدرس بار» به سایت مورد علاقهام بروم متوجه چند آدرس جدید شدم .
واقعاً مثل کسی که کار خلافی میکند ،میترسیدم!
کشف بزرگ صورت گرفت!
من و وبلاگ 1
یادمه وقتی با وبلاگ آشنا شدم برام یک پدیده عجیب و غریب بود!
میشه گفت حتی کمی ترس داشتم ...
اصلاً چرا وبلاگ؟
قبل تر از آن کامپیوتر ،یک دستگاه عجیب و غریب بود برایم!
زمانی که کامپیوتر به خانه ما آمد فکر میکنم دوم یا سوم راهنمایی بودم.
مدتی از آمدن کامپیوترهای خانگی نگذشته بود که پایش به خانه ما هم باز شد. زودتر از خیلی های دیگر.
گاهی در مدرسه مسوول کامپیوتر صدایم می زد و کمی یادم می داد آن هم DOS!

ویندوز آمده بود ولی فراگیر نبود امّا به من داس را تا حدی یاد داد.
بعد از آن هم چند سالی هر کلاسِ کامپیوتری که می رفتم همین سیستم را آموزش می دادند و بیشتر ساعات کلاس صرف تاریخچه کامپیوتر می شد.
به هر حال آمدنِ کامپیوتر در منزل ما میتوانست یک نقط عطف بزرگ باشد ولی سن کم و اطلاعات کمتر ما باعث شد از آن فقط بازی یاد بگیریم!

دیگر کامپیوتر با بازی هایی که آن هم تحت داس بود جای آتاری را گرفته و لذت بازی کردن را دوچندان کرده بود...
چیه؟ حوصله ات سر رفته؟ دیگه کتاب نداری بخونی؟ خوب به حرف من گوش کن! بیا و یه کار مفید انجام بده! همین الان پاشو، پاشو بهت میگم!حالا برو چندتا کاغذ و یه خودکار بیار! نه، بازی نیست، برو!!
آهان! حالا بشین و بنویس چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ خیاط تو کوزه افتاد؟ مگه خودت به همه اصرار نمی کنی خاطرات قدیمشونو بنویسن!؟ حالا شروع کن بنویس !
مگه تو نبودی که میگفتی خاطره نوشتن که دیگه نیازی به وقت نداره!؟
بعد از چند دقیقه نوشتن ،کاغذ رو داد دستم و خنده ای کرد.
کاغذ سفید بود با چند حرف پراکنده
گفتم این چیه؟ چرا ننوشتی؟
جواب داد برف اومده توی این برگه ها ، نمیتونی مطالبشو بخونی!
یادم میاد چند سال پیش توی یه فیلمی شاگردی که نقاشی اش رو نکشیده بود از ترس معلم چند خط نا مرتب کشید و در جواب معلم گفت : این خونه هستش که روش برف نشسته و چیزی ازش پیدا نیست! معلم هم گفت : نمره تو بیستی هست که روی دوی (2) اون برف نشسته !
اون لحظه از کار دانش آموز لذت بردم ، ای کاش معلم به او به خاطر هوشش نمره خوبی میداد.
********************************************
همه بچه ها محبت کردن رو از مادرای مهربونشون یاد می گیرن !
من نه تنها از مادرم یاد گرفتم ، بلکه نوع خاصی از محبت کردن رو از پدرم یاد گرفتم
باباجون تولدتون مبارک
نظرات ()
