دختر فاطی خانوم

شرم فرات

کاش يک سنگ بودم،کوير بودم،صخره يا دشت بودم،اما يک رود نبودم
آخر امروز عاشوراست ،امروز آب بسته است وآفتاب جاري،امروز به جاي باران از آسمان تير مي بارد.در اطراف من،مردان زيادي با چهره هاي زشت و نفرت انگيز ايستاده اند،آنها من را محاصره کرده اند تا دست حسين و يارانش به آب نرسد، و من به اندازه تمام خاکهاي تشنه غمگينم.
مي خروشم و فرياد ميزنم:«آزادم بگذاريد!من يک رودم،متعلق به همه انسانها،متعلق بهحسين(ع) و يارانش و کودکاني که همراه دارند.»
اما آنان سياهدل تر از آنند که خروشم را بشنوند و من اسيرم،اسير سنگها و دلهاي سنگي.
ابولفضل عباس به اين سمت مي آيد.
از ميان نخلستان صدايي به گوش ميرسد،صدايي آسماني و روشن،و صدا که انگار از عمق آسمانهاست مي گويد:«پسر سعد!همدستانت اجازه ندادندکه حتي قطره اي آب به خيمه هاي حسين(ع)برسد،اما کودکان و زنان تشنه اند.بگو تا آب را باز کنند،فرات مال همه است.»
صدايي نفرت انگيز پاسخ ميدهد:«نه هرگز!مگر آنکه تسليم شويد و با يزيد بيعت کنيد.»
صداي آسماني مي گويد:«آن زمان هرگز فرا نخواهد رسيد،چون ما با خدا بيعت کرده ايم.»
من جاري و خنکم،اما در صحراي کربلا کودکان از تشنگي مي ميرند.من پر آب و روانم،اما ياران حسين(ع)،اين جانهاي پاک،از عطش مي سوزند.امروز از رود بودن خود بيزارم.آخر اين چه روزيست؟کي به آخر ميرسد!!!...
امروز عاشوراست،روزي که مثل هيچ روزي نيست!.
ابوالفضل عباس را محاصره کرده اند.يکي از مردان نفرت انگيز مي گويد:امانش ندهيد!نبايد حتي يک قطره آب به خيمه هاي حسين (ع)برسد.
کاش ميتوانستم هزار رشته شوم تا به خيمه های حسين (ع) و يارانش برسم!کاش می توانستم خود را به پاهای ابولفضل بياويزم.کاش می توانستم يکبار ديگر چشمان پاک و شفاف ابوالفضل را ببينم تا برای هميشه تيرگی نگاه اين سياه دلان را به فراموشی بسپارم.
می خروشم و از اعماقم فرياد ميزنم:«من از رود بودن خود بيزارم،که در عاشورا،رود بودن چه شرم آور است.»....

   + زهرا ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

يک بار ديگر «آمديم» و خدا کند که «نرويم»...



هنوز اتفاقی نيفتاده.صحرا گرم است و گرمتر خواهد شد.فرات قصد کنار کشيدن دارد،هنوز گل آلود نشده...و خون،هنوز چشمهايش را نگرفته.دستی،آهسته و خاموش،درست مثل حرکت بال هزار هزار فرشته-که سکوت را زمزمه ميکنند-پیراهن مشکی را پیش چشمهای حیرت زده ما گرفته و پرچمهای عشق بالا رفته اند.پرچمهایی که ده شب،یک دهه کامل،سینه به باد خواهند سپرد.وما نیز دل به باد سپرده ایم و چشم به راه،باری که این بار،نه تنها نشانی از پوچی نیست بلکه هزار و چهار صد سال معنای غربت علی و فاطمه را با خود آورده است و روی دلهای ما خاک غربت پاشیده است.خاک...خاک...خاک...و این خاک چقدر آسمانی ست...چقدر...چقدر...نمی دانم،خدایا!یک بار دیگر واژه کم آوردم.انگار ناله در واژه ای نمی گنجد...بوی تربت فرزند هابیل را دارد،این هوا...این هوای محرم.و ما احرام بندان حرمیم.احرام بسته و نبسته،دلشکسته و نشکسته،از دنیا گسسته و نگسسته...حتی اینطور بگویم؛پابرهنه و غبار آلود...ژولیده مو و غمگین...گرسنه و تشنه...هرطور که بود آمدیم...به هر حال آمدیم.چقدر عجیب است.عجیب است.عجیب هر ساله...عجیب همیشگی.عاشورا که می گذرد روز از نو...سیری از نو!...از هرچه بگذریم،از عشق نگذریم.
یک بار دیگر آمدیم و خدا کند که نرویم...مایی که این طور اشک گوشه چشممان حلقه زده و بغض غربت روی پلکهایمان خیمه بسته است...
آمده ایم تا یک دهه کامل،همنشین خاک شویم و در زیر سایبان سرای لطف امام حسین(ع)،لحظه ای استراحت کنیم و طعم شیرین «شور حسینی»بودن را بچشیم.وبگذاریم چلچراغ خاموش و سوزان،لب باز کند و با نجوای سکوت آتشین خود،گرمترین پیش بینی را درباره عصر عاشورا شرح دهد... ومن،صمیمانه انتظار دارم بیرق سرخ «یا صاحب الزمان»لحظه ای-حتی کوتاه-از بلند ترین نقطه داربست،سر برآسمان بلند کند و در آن سوی تپه های شنی،کاروان را پیدا کند و ببیند آیا علی اصغر(ع)چشم بر هم نهاده؟...ربابه(س)آیا آسوده خاطر است؟...علی اکبر(ع)هنوز آرام است؟...عباس(ع)آیا هنوز فکری برای آب دارد یا نه...نمی دانم...خلاصه ببیند،ببیند آیا کربلا خفته است یا نه... وآن وقت باد را صدا زندتا عطری ملایم از تربت آماده شهیدان عشق را،برای خیمه غربت پلکهای ما بیاورد...تا حسینی...حسینی تر...حسینی ترین...و...زینبی شویم...و آن وقت زیر لب،آرام،طوری که فرشته های خدا صدای ما را از ذکر پاکدلان نیمه شب،تمیز ندهند،زمزمه کنیم که:«آقا!...آمده ایم...ببین این محرم نیز آمده ایم...قربان نام بهاری ات که اجازه شکفتن بغض دلمان است...یا حسین...یا حسین!»

   + زهرا ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

 

همونطور که خيليا متوجه شدن حاج قلی قپانی يه چند روزيه که برگشته...
حالا چرا شروع به نوشتن نکرده؟!!....
بايد به اطلاع برسونم که اين آقا قلی فعلا توی يه حال و هوای ديگه ای سير ميکنه...خيلی گيجه!...(از خيلی هم يه مقدار اونورتر)...البته طبيعيه...شايد اگه من جای او بودم از اين بدتر ميشدم...
از نشونی های گيج بودن قلی :صبح با دمپايی سر کار می رود
از هنر های قلی در مکه:يک پسر ۵ ساله را به رقص واداشت تا از او فيلم بگيرد

   + زهرا ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٧
comment نظرات ()

بر ساحل غدير

«غدير»نه برکه ابي در بيابان،بلکه دريايي از باور و بصيرت، در کوير حيرت وهامون ضلالت است،تا کام جان ها از آن سيراب شود.
«غدير»حلقه مياني «رسالت»و«امامت»است.
«غدير علي»«حراي محمد» است،در جلوه اي پس از ۲۳ سال.
«غدير»براي تشنگان،چشمه زلال هدايت است.و براي ره گم کردگان،صراطي است که به سنت پيامبر منتهي مي شود.
خوب نگاه کن....
هنوز بر بام بلند«غدير»،دست پيامبر را مي بيني که دست علي را فرا برده،و آن خورشيد را در برابر ديدگان منتظر تاريخ قرار مي دهد و نام«علي»را همچون حجتي روشن و مشعلي فروزان،به عنوان«مولي»برمي افرازد،تا راه،پس از رسول،تيره نباشد.
هنوز،طنين صداي محمد(ص)را که مي فرمود:

«اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه»

از ناي پر نواي رسول و زبان پاک پيغمبر،مي شنويم،که به آستان خداي«علي آفرين»بلند است.
غدير،عيد ولايت است.
ولاي علي،کيمياي دگرگون ساز دلهاست.
و «غدير علي»،هنوز هم چشمه لبريز از«آب حيات»و دريايي مواج از فضايل است.درخت آسمان ساي وبلند بالاي«ولايت»،در جويبار«من کنت مولاه...»روييده است و«علي مولاه»،شکوفه معطر آن«بهار رهبري»است.
بياييد دلها را از اين دريا سيراب کنيم،و چشم ها را از اين چشمه نور،روشن سازيم و مشام جان را سرمست آن «بوي خوش احمدي»گردانيم.

جواد محدثی




...عيدتان مبارک...


   + زهرا ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱
comment نظرات ()