دختر فاطی خانوم

مکث زمان

به نام حق

   پرده اول :

همه چيز رو به راه است.سه جور عينک٬ هر کدام با ديدی خاص برای انواع بينش ها.مداد٬ قلم و همه نوع وسايل تحرير.

وقتی شروع به نوشتن کنم٬ ديگر برنخواهم خواست. يک ضرب٬ پنجاه صفحه خواهم نوشت. درباره چی؟!؟... پرسش خوبيست.جواب هم ندارد! چون هنوز نمی دانم چطور بگويم.

   پرده دوم :

بيست و يک سال دارم و بيست و يک هزار بار بيش از وسعت قلب و عروق کوچکم٬ عاشقم. گيجم. خوابم. خشکم. دست و پا چلفتی و مغشوش و مبهوتم. خودم نيستم. خود هميشگيم. چه بهتر!

الکی می خندم. از آن خنده های شل و بی مايه و خنکی که دل بزرگترها را آشوب می کند. زشت و دراز و لق لقی ام. با وجود بينهايت اغتشاش حسی و فکری و دلهره های مبهم٬ خوشبخت خوشبختم.

   پرده آخر :

نگاهم تا دورترين قمر نورانی پيش می رود و مغز محدودم می کوشد تا معنای بينهايت را حلاجی کند. بينهايت کهکشان٬ بينهايت فضا٬ بينهايت هستی و زمانی که آغاز و فرجام ندارد.

و من در سکوت شب٬ در کنار درختی نشسته ام...

خستگی باستانی٬ خستگی موروثی٬ ذره ذره از تنم به در می شود. آرامش پربار اين درخت به من هم سرايت کرده است. خوبم. خوشم. کجام؟ هيچ جا.

نيمه شب است يا نزديک سحر؟. نمی دانم.

انگار در مکثی خالی ميان دو دقيقه پر هياهو نشسته ام. ميان بينهايت گذشته و بينهايت فردا و نگاهم خيره به عنکبوتی است که صبور و آرام توری نازک می بافد.

يا حق.

نويسنده : احمد

   + زهرا ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

 

قلی که نتونست اينجا رو نگه داره!..من وبلاگش رو تصرف ميکنم تا ببين چه مزه ای داره!

ــ در چنين روزی خورشيد درخشيد

 و ماه از خورشيد رنگ گرفت

صدای بهم خوردن بال پروانه ها

زمزمه های عاشقانه گل ها

همه جا را پر کرده بود

که ناگهان نسيم

آرام آرام

خود را به جمع رساند

و خبر داد که :

مهرويی به جمعشان خواهد پيوست

و ناگهان!!

پوست تخم مرغ شکست!!.جوجه ای زيبا سر درآورد!.جيک جيک او دشت را پر کرده بود!.همه متحير از مهرويی اين مهرو بودند!...پروانه ای از او پرسيد تو کيستی؟!!...گفت که من مهرو هستم!ولی درآينده من را کتايون* خواهند خواند! و رضايی توشه بر دوش،دست مرا خواهد گرفت و به ديار ديگری خواهد برد تا در آنجا نيز مهرويی از مهرويان باشم!!

                       « دلم جز مهر مهرويان طريقی بر نميگيرد»

هرچند احترام بزرگتر واجبه! اينها تنها شوخيی بود برای شادی در جشن ميلاد خواهر عزيزم که مدتهاست سفر باعث دوری ما از هم شده!

*=اين اسم حقيقی نيست!فقط ياد آور خاطرات است!!

 

   + زهرا ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

تصرف زورکی

ما که آقای قلی هستيم به علت شدت ناراحتی ناشی از دوری  از بعضی آدما و به مناسبت شادی اين ايام ودرراستای ظلم ستيزی خودمون به دليل اين که اين زهراهه رفته وبلاگ بچه مردم سکوت که مربوط به يکی از خوبان است را تصرف کرده  و پسوردش رو عوض کرده ما  نيز دشنه رادورسر چرخانده،سبيلهارابه جناحين گسترده،سرکچل خودمونو روشنی بخش جمع کرده و با نعره مشتيانه ميفرماييم:

اين وبلاگ تصرف شد

وبلاگ بچه مردم را آزاد کن تا آزادت کنم

زت زياد........بی خيال

   + زهرا ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

دخترونه

سلوم عليکوم،اين مائيم،قلی مشتی که اومديم تو وبلاگ دخترمون گف بزنيم.راستياتش اين خانومی پيله کرده که بابا ما وقت نداريم بينويسيم،شما که کار و زندگی نداری و داری دوره گردی ميکنی بيا و بينويس . يکی بايد بگه آخه دختره ما با اين سيبيلای بناگوش دررفته و کله کچل و شيکمی که کلی تو آفسايده چه جوری دخترونه بينويسيم؟حالا کلی زحمت کشيديم و به تقليداز بعضی وبلاگای دخترونه(دورازجون زهرا و زينب و مهبان و فاطمه و......ساير دخترام) يه روز نگار نوشتيم ولی بالاخره رد سيبيلمون توش پيداس. شمام ببينين:

آخ نميدونين امروز چه قدر خوشحالم ميخوام پر بکشمآخه مينا جونو ديدم نگو يه پارچه جواهره.رفتيم تو کافی نت جای خالی نبودگريه مون داش در ميومد . آخ چه کنيم؟گفتم حالا حلش ميکنم دختر !. يه هو کتابامو ريختم رو زمينيارو پسره پاشد واسمون جمعش کنه به مينا گفتم بشين پشت کامپيوترشيه معذرت خواهی کرد و ايميلای من و خودشو چک کرد......آقاهه هم که از ما دست و پا چلفتی تر بود عمدا کش ميداد تو کمک کردن مامام کش ميداديم که مينا اينا کارشونو بکننبالاخره مينا کارش که تموم شد يه جورايی خبرشو دادمام فوری بقيه کتابامونو جمع کرديم و زديم زير بغلمون يه هو ديديم آقاهه اينجوری شدماهم خواستيم آب پاکو بريزيم روی دستش گفتيم ببخشين آقا حواستون نبود کنار اين کتاب منو زير پاتون له کردينطرف که بدهکارشده بود کلی عذر خواهی کردو ماهم رفتيم پی کارمونتو راه مينا بهم گفت به قول لوطيا ايولماهم گفتيم به قول خودمون دسخوشفعلا ........تا بعد.

   + زهرا ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٤
comment نظرات ()