دختر فاطی خانوم

تبريک...تبريک!!!

سلام
عيد همگی مبارک
بعد از چند هفته اومدم تا برندگان مسابقه رو اعلام کنم.
ميخواستم جوابها رو از ايميل به اينجا منتقل کنم تا همه ببينند اما انگار ياهو ميل کار نميکنه
اگه فرصتی شد بعدا اينجا منتقل ميکنم
از بين آثار رسيده ما ۲تا رو انتخاب کرديم يکی از بين عکس ها و کاريکاتورها و ديگری از بين نوشته ها و طنز ها
در تصاوير برنده جناب آقای ابراهيمی(اگه اشتباه نکنم...چون ميل خرابه)از وبلاگبادمجان
در نوشته ها جناب آقای محمدی از وبلاگپای لرز برندگان مسابقه ما هستند که بهشون تبریک میگیم

و اما....
آقای يزدی جا زدند از دور مسابقه خارج شدن ...خودشون هم از ما خواستن که تو مسابقه به حسابشون نياريم...گفتن همين اندازه که حال قلی رو گرفتن براشون کافيه!!!

و يک جايزه ويژه!!!
جناب آقارضا و خانم اون يکی به طور مشترک صاحب جايزه ويژه ما شدند....اين جايزه عبارت است از قبول دعوتشون برای رفتن به خونشون...انشاالله تابستون خدمت ميرسيم....از الان تدارک ببينيد
درضمن بزرگترين جايزه که تونستيم به اين دو نفر بديم اين بود که امروز زهرا قلی رو به اين دو نفر لو داد

اما جوايز دونفر اصلی (آقای ابراهيمی و آقا مجتبی) بعدا طی ارسال يک ايميل از چگونگی گرفتن جایزه با خبرشون ميکنيم...
بازم عید همگی مبارک
تا بعد

زينب

   + زهرا ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

انتحار !

از سپيدی سياه می سازم !
وآن سياه اشتباه می سازم !

خانه ی بخت ناجوانمردم ،
بر بلندای آه می سازم

بوم شوم سياه آيينم ،
نقش آيينه خواه می سازم

روزنی سر به مهر و ناپيدا
تنگ ... ! در قعر چاه می سازم

انتظار آفتاب شب زده ای ست
تا کی از او گناه می سازم ؟

خويشتن را تباه و دل خسته
زار اين کوره راه می سازم

آتش ِ انتحار ِ تاريکي
تا ثريای ماه می سازم

وانگه ای آرزوی بی پايان
خويشتن را تباه می سازم

امشب ای مرگ ... ! مرگ ... ! تيغ تو را
آخرين سرپناه می سازم



* * * * * * *

آقای يزدی جواب مسابقه تصوير قلی رو توی وبلاگ خودشون نوشتند.یه سر بزنید...

   + زهرا ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٢۱
comment نظرات ()

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ... بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

هوای آسمان دل گرفته
کمی غم در دلم منزل گرفته
دلم يک راه بی حاصل گرفته
در خوشبختی ام را گل گرفته

بريز ای اشک بر دامانم امشب
نبار ای ابر ... ! من بارانم امشب

مريض و خسته و دلگير و پيرم
ميان دام چشمانت اسيرم
ازين غربت ازين غمخانه سيرم
بگو ای مرگ ... ! کی بايد بميرم ؟

ميان لاشه ی خود بو گرفتم
به اين تکرار ها من خو گرفتم

غم و غصه نداری ... ؟ خوش به حالت
هميشه نو بهاری ... ! خوش به حالت
نداری هيچ ياری ... !‌خوش به حالت
نبودی عاشق ... آری ... خوش به حالت

نمی فهمی چه طعمی دارد اين درد
نمی دانی فلک بر من چه ها کرد

زمين خشک دل باران ندارد
بلای عاشقی درمان ندارد
دلی که درد او پايان ندارد
به چيزی چون خدا ايمان ندارد

چه می شد کلبه ی ما هم صفا داشت ؟
چه می شد يار با ما هم وفا داشت ؟

مرا با يک نگاهت شعله ور کن !
مرا آتش بزن ! آشفته تر کن !
به روی قلب خشک من گذر کن !
مرا از نم نم يک ژاله تر کن !

ترا آخر آخر کدامين باد بردست ؟
کجايی ... ؟ قلب من بی تو فسرده است

خدايا حال ديگر دارم امشب
بزن باران که من بيدارم امشب
زدی شوری به جان تارم امشب
کمی آرام تر ... ! بيمارم امشب

به چشمم خواب امشب هم حرام است
چه دردی می کشم ... کارم تمام است

صدای زوزه ی سگ های ولگرد
سکوت شب ...
دو قطره اشک ...
يک درد ... !
نمی دانی غمش با من چه های کرد !
غم يک بی پدر !!! يک مرد نامرد !!!

شبيه مرگ و حسرت ... تو دروغی !
شبيه شب سياه و بی فروغی ...

ز نوش خون دل اينگونه مستی
غرور ترد من را هم شکستی
تو بی رحمی !
تو خودخواهی !
تو پستی !
گمانم تو خود ابليس هستی !

صدايم می زنی اما چه دير است
دلم از چشم بی شرم تو سير است

نمی خواهم به تو عاشق بمانم
نمی خواهم بميرم ... من جوانم
از امشب چون خودت نامهربانم
دگر بر لب رسيده است جانم !

شبی با گريه هايت حال کردم
تو را در گور قلبم چال کردم ... !

   + زهرا ; ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٦
comment نظرات ()

ديوانه

باز هم یک شعر تکراری از همان وبلاگ نابود شده که ظاهرا داره زنده می شه ... :

هر روز غريبه ای مرا می پايد
عاشق شده بر دو چشم مستم شايد
امروز دلم حقيقتی را فهميد
ديوانه ز ديوانه خوشش می آيد !



فاطمه

   + زهرا ; ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

فردا

اين شعر رو از وبلاگ نابود شده ی سياه پوست براتون انتخاب کردم . راستش نمی خواستم تا اعلام خوايز مسابقه و برندگان بنويسم ولی زهرا جون دستور فرمودن گفتن «‌ نه خير ! بايد بنويسی ... ! » و غيره ! بالاخره هرچی باشه از قديم گفتن مهمون ... صابخونه ست ! حالا دور از جون يا نزديک به جون ... ای به چشم زهرای گلم ... اينم يه شعر خاک خورده :


فردا هوا قدری گمانم سرد باشد
يک روز غمبار از خزانی سرد باشد
وقتی صداقت در ميان ما ور افتاد
آيينه هم جايی برای گرد باشد
از نسل آهم همتبار غصه هايم
جد بزرگم ای عزيزان درد باشد
آيا کسی بين شما فرياد رس نيست ؟
آنکس که - بی تارف بگويم - مرد باشد
...
حالا که می ری ژاکتی از عشق بردار
فردا هوا قدری گمانم سرد باشد


قربون آبجی های گلم
فاطمه

   + زهرا ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٦
comment نظرات ()