دختر فاطی خانوم

م.اميد

خب . قرار بود از اخوان بنويسم يعنی قول داده بودم.

حقيقتش خيلی وقت بود که اين موضوع که دوستای ما ... بچه هايی که حتی شاعرن شعر نيمايی می گن ولی نيما رو نميشناسن ! افکارشو نميشناسن حتی ننشستن بخونن شعراشو ! يا سپيد می گن ( که خيلی هم مد شده ) و اصلا نمی دونن سپيد رو کی شروع کرد ؟ شاملو کی بود ؟ سهراب کی بود ؟ فروغ ؟ اخوان ؟ و خيلی از کسايی که اسماشون رو خيلی شنيديم ... حتی بعضا دفتر شعرشونو واسه کادو تولد هديه می ديم به هم ! اما اصلا نمی دونيم اينا کی بودن ؟ حرف حسابشون چی بود ؟ دردشون چی بود ؟ اصلا دين داشتن ؟ نداشتن ؟ خلاصه چی کاره بودن ؟ منو خيلي عذاب ميداد .

مساله ی دوم اين که خيلی وقتا از بچه های دبيرستانی مثلا می پرسم هی فلانی شعر « زمستان » رو شنيدی ؟ می گه آره اصلا حفظم ! بعد می گم چی می گه اخوان تو اين شعر ؟ منظورش چيه ؟ اصلا چرا اين شعر رو گفته ؟ و جواب درست نمی شنوم !

حالا من می خوام دو کلوم واسه اين بچه هايی که ميان اينجا سر می زنن که اکثرا هم اصلا از ادبيات خوششون نمياد اين شعرای خوبمون رو معرفی کنم و شعراشونو با هم بخونيم و تحليل کنيم !

از مهدی اخوان ثالث متخلص به م.اميد شروع می کنم که از همه هم بيشتر دوستش دارم :
اخوان بدون ترديد از مفاخر دوران معاصر ايران زمين است . به قولي شاگرد خلف نيماست و در سالهاي پاياني عمر خودش پيرمرد او رو ديد و درك كرد .
اخوان از لحاظ شخصيتي داراي ويژگي هاييست كه كمتر در ديگر شعرا ديده مي شود . از جمله اينكه در ميان چند گرايش مختلف هميشه سر گردان بود از گرايش چپ ( كومونيستي ) و ملي گرايي گرفته تا اسلام و زردشت و مسيحيت ... البته در سالهاي آخر عمر علاقه ي فراواني به ايران باستان پيدا كرد و اين در آثارش پيداست ...
اين سرگشتگي را نيز ما در شعرش مي بينيم كه از « تنها خدا ، خداست كه مي ماند » ( نقيضه ای به شعر فروغ « تنها صداست كه مي ماند »‌) شعر دارد تا « كتيبه » كه در آن صادق هدايت بايد بيايد پوچ گرايي را ياد بگيرد !
اخوان مرد غم است ... و گريه آور شعر مي گويد ... شايد بين معاصرين هيچكس مثل او دل آدم را به درد نمي آورد ... عجيب تر از همه اين است كه شعر او در جنبه ي ديگر بسيار حماسي است . در حقيقت اگر بخواهيم شعر او را در دو كلمه خلاصه كنيم مي شود اندوه و حماسه !
وجه تمايز ديگر او از شعراي معاصر سواد بسيار بالاي ادبي اوست .. به جرات اخوان در ميان شعراي معاصر از همه اديب تر است و با شعر شعراي پيشين بسيار آشناست و حتي با زبان فارسي بيشتر از ديگر شعرا اخت شده . سبك شعر او خراساني است يعني به خراساني نزديك است ( اما دليلي كه مي گويم اديب است خراساني گفتنش نيست اين را در مقالات و نوشته هاي جز شعرش مي بينيم ! و البته در شعرش هم خود را نشان داده )
اجتماعي شعر گفتنش هم كه خصوصيت بارزش به حساب نمي آيد چون بسياري از شعراي همين زمان اشعارشان اجتماعي و حتي سياسي ست .
اخوان عربي را خوب مي دانست و لي فرانسه و انگليسي را نه ... با ترجمه با ادبيات غرب آشنا بود .
اخوان استاد استفاده از لغات و اصطلاحات قديم در كنار لغات واصطلاحات حتي عاميانه بود ( اين را دز تحليل اشعارش خواهيم ديد : دمت گرم ( عاميانه و جديد ) و سرت خوش باد ! ( قديم )
مساله ي مهم ديگر اين است كه هرگز تضاد در ساختار شعرش به چشم نمي آيد . اشعار او بسياز محكم اند.
شاعر بسيار پر كاري بود ولي سه مجموعه ي شعرش بسيار چشم گير هستند :
زمستان ( كه با اين دفتر به شهرت رسيد )
آخر شاهنامه
و از اين اوستا
در هر حال شايد مهم ترين مشخصه ي شعرش همين كهن گرايي باشد .
او هم اشعار نو و نيمايي دارد و هم كلاسيك و سنتي . مثلا تعداد اشعار نو و سنتي او در آخر شاهنامه تقريبا با هم برابر است ولي در از اين اوستا بيشتر نيمايي سروده ...

سرتان را به درد نمي آورم ... سعي مي كنم در تحليل اشعارش بيشتر با او آشنايتان كنم.

قربان شما

فاطمه

   + زهرا ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٥
comment نظرات ()

نمک !

دلم برای صداقت دوباره لک زده است
به جای عشق ، تظاهر ... ! به من کلک زده است !

به روی آينه ها هم نشسته گرد و غبار
ميان سفره محبت چرا کپک زده است ؟

ز زوزه های نفس گير باد فهميدم
که باز بر صف پرواز شاپرک زده است

بخند ! صورت من شادمان ِ يک بازی ست ...
فلک به گونه ی عاشق دوباره چک زده است

دوباره دفتر شعرم ... مداد ... اشک ... غزل
به زخم فاطمه امشب کسی نمک زده است ...

   + زهرا ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٩
comment نظرات ()

چگونه يک شعر شکل گرفت !؟

سلام ...

می خواهم در مورد شعری که برای مسابقه فرستادم و متاسفانه به عنوان شعر اول انتخاب شد براتون بنويسم ( اينکه می گويم متاسفانه از روی خود شيرينی و مسايل مسخره ی ديگر نيست ... واقعا و بدون تعارف معتقدم حقش رتبه ی اول نبود ... آنهم بين آنهمه شعر ناب ! )

در حقيقت اين شعر مال من نيست ! چون تمام مضمون و همه چيزش را به يکی از دوستان عزيزم مديون است و من مانده ام چگونه از آن دوست تشکر کنم ...

در اين شعر يک دزدی بزرگ ديگر هم انجام شده !!! و آن دزدی از شعر يکی از بزرگترين شعرای معاصر م.اميد با عنوان : ناگه غروب کدامين ستاره است ... در جايی که آن شراب خانه ی کثيف را شرح می کند و آدم هايی را که از بدبختی به آنجا پناه آورده اند :

... مي خانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنيهای گم گشته در دود
و پيشخوان های پر چرک و چربی ...

شب خسته بود از درنگ سياهش
من سايه ام را به می خانه بردم ،
هی ريختم خورد ... هی ريخت خوردم ...
خود را به آن لحظه ی خوب و خالی سپردم

با هم شنيديم و ديديم
ميخواره ها و سيه مست ها را
و جامهايی که می خورد بر هم
و شيشه هايی که پر بود و می ماند خالی
و چشم ها را و حيرانی دست ها را.

ديديم و با هم شنيديم
آن مست شوريده سر را که آواز می خواند
و آن را که چون کودکان گريه می کرد
يا آن که يک بيت مشهور و بد را
می خواند و هی باز می خواند
و آن يک که چون هق هق گريه قهقاه می زد ،
می گفت : « ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بريده ست
آخر مگر نه ؟ مگر نه ...
در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟ »
وآنگاه خاموش می ماند يا آه می زد .

...


يادش گرامی باد . تصميم دارم در چند پيام بعد تنها از او بنويسم . از اخوان و از شعر های نابش ، از خوی دلنشينش ، از عشقی که می ورزيد ، از آرمانش و از ...

اين هم شعری که به مراتب از بسياری از آثار ارسالی - بدون تعارف - ضعيف تر بود ... :

شب :

با دست راست پرده ی در را کنار زد
... جمعی شلوغ ... دود ... هياهو و بوی بد ...

يک اسکناس پاره برای ورود داد
عادت نکرده بود به تلخی دست رد

آنجا فقط سرای شراب و قمار بود
با نعره های بردم و بردی ... هزار و صد !

گاهی کسی به مستی خود زار می گريست
يا خنده ای بلند ... که فرقی نمی کند !

او نيز روی صندلی گرد خود نشست :
« شايد يکی دو جام مرا با خودش برد ... »

يک پاکت سفيد در آورد و دود کرد
يک پک .. دو پک .. سه پک .. نه و ده .. سی .. چهل ... نود

...

صبح :

رفتند يک به يک همه برگشته بخت ها
يک کافه ی کثيف و تهی ماند و يک جسد

يک مرد مرده ، چهره ای از يک حضور پوچ :
محکوم بر حيات پر از رنج .. تا ابد !

تصوير مبهمی است پر از التهاب و درد
مردی که روبروی تو سيگار می کشد

قربان شما

فاطمه

   + زهرا ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٠
comment نظرات ()

 


با عرض معذرت يه خرابکاری کردم
اومدم ثواب کنم ،کباب شدم!!!
تمام لينک ها پاک شده
به هرکس لينک داده بودم لطف کنه بگه تا دوباره لینک بدم
درضمن اينجا نظر ندين
بريد تو نوشته قبلی نظر بدين
اينجا پاک خواهد شد


   + زهرا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٦
comment نظرات ()

به به به به مسابقه !!!

سلام ...
اينجا هم شده وبلاگ مسابقات
اما اين دفعه می خواهم بفرستمتان يه جای ديگه ... کجا ؟ اينجا : مسابقه ی غزل معاصر

توضيحش هم اينکه قرار شده يه عده شاعر با يه مصرع : مردی که روبروی تو سيگار می کشد !
غزلسرايی کنند

نزديک ۵۰ - ۶۰ شاعر شرکت کردند که از اونا ۳۴ تاش رسيدن به مرحله ی پايانی ...

خيلی مسابقه ی جالبی شده و داغ ! بريد حتما بخونيد اين ۳۴ تا رو و نظر بدين ... هر کی از ديد خودش مصرع رو کامل کرده و اين خيلی خيلی خيلی جالبه

غزل بند تنبونی منم مثکه رسيده به مرحله ی آخر ... شمارشو نپرسين چون ظاهرا نبايد شاعرا لو برن که معلوم بشه شعر کی بهتره ...

ممنونم

فاطمه

   + زهرا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۳
comment نظرات ()