دختر فاطی خانوم

 

 با اجازه سهراب

اهل تهرانم،روزگارم داغون،تکه نانی،خرده هوشی،بچه موشی،ذره ای بی ذوقی.شهر من پر شده از هر طوطی،دزدها نالوطی،پاسبان در قوطی.

و خدايی که در اين نزديکی ست.من مسلمان بودم،قبله ام يک گل سرخ،جانمازم چشمه،مهرم نور،دشت سجاده من.من وضو با تپش پنجره ها می گرفتم.در نمازم ماه جريان داشت.جريان داشت طيف.سنگ از پشت نمازم پيدا بود.همه ذرات نمازم متبلور شده بود.من نمازم راوقتی ميخواندم که اذانش را باد،گفته باشد سر گلدسته سرو،من نمازم را پی تکبيره الاحرام علف می خواندم،پي«قدقامت موج».کعبه ام بر لب آب،کعبه ام زير اقاقيها بود.حجر الاسود من روشنی باغچه بود.اهل تهرانم،پيشه ام تحصيل،ميوه مورد علاقه ام ازگيل!

گاهگاهی امتحانی می دهم و معلم صفری پای آن برگه نويسد به ستم،و من نيز دويی با دو صد ترس و دو صد لرز به کنارش به سختی خواهم کاشت و نشان پدرم خواهم داد.و من او را ميبينم که چگونه انگشت تعجب به دهان بگرفته!آيا او باور خواهد کرد؟...چه اباطيلی...می دانم پرده ام بی جان است،خوب ميدانم حوض مان بی ماهی ست،اسکناسم ليک دوزاری ست!

مرد دستفروشی که به صندوق عقب دووی خود چند منی خربزه بارزده بود از من پرسيد:چند من خربزه می خواهی؟؟...من از او پرسيدم:مفت است اگر  ۲ ،۳ تن خواهم خواهم خواست..او نيز بگفت:دل خوش سيری چند؟...من نيز گفتم:برو بينيم بابا!

* * * * * * * * * * *

چند ساعت پيش زن صاحب خانه به مادر می گفت:فردا شب اندر اين خانه هرچه اسباب است،شوهرم در ميان کوچه خواهد ريخت.چند سالی ست زيرا،شوی تو بهر اين کلبه نداده است اجاره ای...و من خوب می دانم آقا کامبيز(صاحب خونه)پدر را به طنابی خواهد آويخت.

و پدر چون شنود اين خبر را با دو صد لعن و نفرين به پدر جد عمر  دست را هردو چه محکم به سرش خواهد کوفت،آنچنان کز کچلی شهره عالم گردد.

و به سختی روزی عصر،دم خداحافظ خورشيد،موبايلش را درون سطل آشغالی خواهد کشت.

دانش آموزی به تمسخر پرسيد:تيرآهن را،يکی شاخه به چند؟.....من نيز همين پرسش را روزی پيش ز پدر پرسيدم.او هم گفت:برو بچه نيامده است به تو،هرگز اين فوضولی!!

و همينگونه به جريان باشد،زندگی تا آخر!

نتيجه:

و من آدم خواهم شد و نمازم را پی تکبيره الاحرام «علي» می خوانم،پی قدقام «حسين»

باز هم خوب ميدانم هستند کسانی روبرو کعبه ديش تمرين کنند،حرکاتی موزون،پی قدقامت رپ يا که تکبيره الاحرام هوی..... وسخن آخر:«کسانی هستند که مايکل جردن را حلقه بسکتبال به گوش به تخت سينه علويت خواهند کوفت»

۱۳۷۴

زهرا

   + زهرا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٧
comment نظرات ()

عشق در کوچه ی هوس گم شد !

دختری در عبور تنها ماند
سايه ای زير نور تنها ماند

عاقبت مرد پنجره جسدش
در تن تنگ گور تنها ماند

عشق در کوچه ی هوس گم شد
بين عقل و شعور تنها ماند

همه ی آسمانيان رفتند
مَرد ِ ملک ظهور تنها ماند 

و زمين جايگاه شيطان شد
مسخ *! شک *! بوف کور *! تنها*... ماند !

وخدا هم هميشه دور ترين
و خدايی صبور تنها ماند ...

و دعايی که هر چه داد زدم
نرساندم به دور ... تنها ماند -

يک صدا در گلوی شاعر ... آه !
شعر بين سطور تنها ماند ...

از وبلاگ سياه پوست
فاطمه
-----------------------------------------------------------------

مسخ : فرانسيس کافکا
شک: ادگارآلن پو
بوف کور : صادق هدايت
تنها : سامرست موآم

   + زهرا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٧
comment نظرات ()

زمستان(۲)

۱- سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه !
جز پيش پا را ديد نتواند !
که ره
تاريک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است
پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

۲- مسيحای جوانمرد من !
ای ترسای پير ييرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ... !
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی !
در بگشای !

منم من ميهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرينش !
نغمه ی ناجور !

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در
بگشای
دلتنگم

حريفا ! ميزبانا !
ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چی می گويی که بيگه شد سحر شد بامداد آمد

فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست
حريفا !
گوش سرما برده است اين !
يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان
مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز
شب با روز يکسان است !

۳- سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، در ها بسته ، سرها در گريبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است .

تهران ، ديماه 1334

---------------------------------------------------------------------------------------
در ادامه ی توضيحات :
ديديم كه در بخش اول فيلم ساز قهار ما چگونه زمستاني سرد و سراسر خفه را تصوير كرد ...
در ادامه ي اين داستان شاعر همراه ما تصميم مي گيرد به مي خانه سري بزند . جايي كه حداقل مي توان در آن ساعاتي را آسود و از گرماي كذت بخش شراب دمي از اين دنياي كثيف خود را رهاند .
البته پيش از اين گفتيم تمامي تصاوير اين شعر نمادين اند . به اين موضوع حتما دقت داشته باشيد .
در هر حال
از آنجا كه خوب در ايران بيشتر مي فروشان آن زمان ارمني بودند ، شاعر مي فروش را مسيحا صدا مي زند . دقت كنيد به هنر او كه با اين كار هم به مسيحي بودن مي فروش اشاره مي كند و هم به هنر مشترك او و مسيح كه همان زنده كردن مرده هاست .
او را جوانمرد مي خواند و با اين خواندن در ادامه وقتي مي گويد هوا ناجوانمرد است باز هنر خود را به چشم ما مي كشد .
پير و پيرهن هم كه جناس مطرف بسيار زيبايي خلق كرده ... مي گويد سلامم را تو پاسخ گوي ... يبا اين مصرع ارتباط طولي را نيز بسيار هنرمندانه حفظ مي كند و قوت مي بخشد . چون در ابتدا و انتهاي شعر دارد : سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت . قافيه هم مردف آي است كه با فرياد زدن و درخواست او مرتبط است ...
دمت گرم اصطلاح امروزي است و سرت خوش باد مال سبك عراقي يعني هفتصد سال پيش است ... مي بينيد كه بي ربط نگفتيم وقتي كه اشاره كرديم م.اميد استاد بكار گيري گويش قديم در كنار شكل امروزي آن است .
اين چند مساله ۱- مسيحا ۲- جوانمرد و ناحوانمردانه ۳- آي و بگشاي ۴- پاسخ به سلام ۵- پير و پيرهن ۶- اي و آي در اي ترسا و فريادي كه مي زند و باز اوي و آي در گوي و در بگشاي و مساله ي هفتمي كه در آخر اشاره مي كنيم باعث شده اين بند شعر تبديل به يكي از قوي ترين بند هاي شعر معاصر شود ... و صد البته كه اينجور شعر گفتن هم تنها از خود اخوان بر مي آيد و بس ...

در باز نمي شود ... دري كه مي كوبد و در ادامه مي فهميم كه هيچ وقت هم باز نمي شود ...
التماس شاعر ادامه دارد ... سعي مي كند حقيري خود را و غم كهنه ي خود را به چشم مي فروش بكشد و دل او را به رحم آورد ... منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم ... منم من ... سنگ تيپا خورده ي رنجور ... منم دشنام پست آفرينش ... نغمه ي ناجور ...
خيلي سخت است آدم خود را دشنام پست آفرينش بخواند خيلي سخت است ...

آهاي من اصلا نه شاهيم نه مصدقي نه چپم نه راست ... اصلا من هيچ چيز نيستم ... تو را به خدا فقط دو جرعه مي به من بده تا به بد بختي خودم بميرم ...

دوباره تصوير مي سازد ...
زمستان سرد را ... و ارتباط را حفظ مي كند ... : ... ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد ...

اما در باز نمي شود !

سعي مي كند از در ديگري وارد شود ... مي گويد آمده ام حساب عقب افتاده ام را بدهم ... اما جواب مي شنود : صبح شده ، مي خانه هاي شب ها بازند ...

در اينجا به صبح كاذب اشاره مي كند و دروغي كه در آسمان نهفته ... يعني در روزگار نهفته ... از ظلمي كه مي رود ... : فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست ... يادگار سيلي سرد زمستان است ...

حرف گرما و شور ... شين است و حرف سرما سين ...
مثلا سعدي وقتي مي خواهد فضا گرم را توصيف كند مي گويد : شب است و شمع و شراب است و شور و شيريني ... يا سهراب در تقابل شور و گرماي موج و سرماي صخره هاي ساحل مي گويد : طپش موج ... به ساحل صدف سرد سكوت ...
به اين كار مي گوييم صدا معنايي يعني در خود الفاظ شعر ، معنا نهفته ست ...

بشمريد چند بار سرما را ترزيق مي كند : فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست ... حريفا گوش سرما برده است اين ... يادگار سيلي سرد زمستان است ...

خفقان و ابر هاي سياه پرپشت تاريكي مثل تابوت تاريك نه توي مرگ اندود شده اي خورشيد ( قنديل آسمان ) را در بر گرفته اند ... چونانكه حتي اگر زنده باشد كه معلوم نيست ! فرقي ندارد و نورش به ما نخواهد رسيد ...

به اعتقاد بسياري منظورش اينجا خداوند است ! پيش تر گفتيم كه بين اعتقاد ها اخوان خيلي سرگردان است ... اينجا مي گويد حتي اگر خدايي باشد آنقدر ظلم و ظلمت زياد شده كه از وي نوري نمي رسد ...

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ... شب با روز يكسان است ...

و بخش دوم شعر با بسته ماندن در مي خانه به پايان مي رسد ... چرا كه باز مي گويد :

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ...

فاطمه ( در منزل يكي از مهربان ترين آشنايان )

   + زهرا ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٤
comment نظرات ()

غذای کناری

قابل توجه آقايون دانشجو

از آنجايی که اکثر آقايون دانشجويی که دور از خانواده هستند، با غذاهای خوابگاه مشکل دارند و بلد نیستند غذا بپزند ،دستور غذای ساده ای که از خواهر سکوت یاد گرفتم برایتان می نویسم :
اول يه زنبيل و يه کيف پول بر می داريد و به بازار می رويد و مواد زير را تهيه کنيد:
کدو، بادمجان،سيب زمينی، پياز(خیلی زیاد) ،سير(خیلی زیاد)، زرشک ، ،کلم ، هويج
*دقت در پختن این غذا بسیار مهم است
در مرحله ی بعد کار های زير رو انجام می ديد:
۱ـکدو ، بادمجان ، سيب زمينی ، سیر، هویج ، پياز را می شوییم و پوست می کنيم و خردمیکنیم .
۲ـ کلم را شسته و برگ برگ می کنیم
۳ـزرشک را می شوييم
در مرحله ی بعد اينگونه عمل کنيد:
۱ـکدو را با پیازو سیر فراون تفت بدید و بگذارید کنار
۲ـبادمجان را با پیازو سیر فراون تفت بدید و بگذارید کنار
۳ـسیب زمینی را با پیازو سیر فراون تفت بدید و بگذارید کنار
۴ـزرشک هم تفت بدید و بگذارید کنار
۵ـ هویج را با پیازو سیر فراون تفت بدید و بگذارید کنار
۶ـ کلم و باقی سیر و پیاز را هم بگذارید کنار
حالا تمام مواد آماده است می توانيد همه را بگذاريد کنار و بريد بيرون ساندویچ بخريد
نوش جان


زينب

   + زهرا ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٩
comment نظرات ()

زمستان(۱)

۱- سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه !
جز پيش پا را ديد نتواند !
که ره
تاريک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است
پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

۲- مسيحای جوانمرد من !
ای ترسای پير ييرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ... !
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی !
در بگشای !

منم من ميهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرينش !
نغمه ی ناجور !

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در
بگشای
دلتنگم

حريفا ! ميزبانا !
ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چی می گويی که بيگه شد سحر شد بامداد آمد

فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست
حريفا !
گوش سرما برده است اين !
يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان
مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز
شب با روز يکسان است !

۳- سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، در ها بسته ، سرها در گريبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است .

تهران ، ديماه 1334

---------------------------------------------------------------------------------------

بي گمان زمستان يكي از بهترين شاهكار هاي ماندگار شعر معاصز است . مهدي اخوان ثالث با زباني تلخ و دلنشين اين قطعه را چنان سروده كه با خواندنش حتي در روزهايي چونين كه ابتداي تير ماه است سرماي زمستان را با تمام وجود احساس مي كنيم !

زمستان شعري صد در صد نمادي است . ديگر گذشته روزگاري كه رودكي به توصيف لشگر گيتي ستان برف مي پرداخت و هدفش در نهايت همان توصيف زمستان بود و مدح پادشاه !

زمستان از يك درد سخن مي گويد ! درد سردي دل آدم هاي قرن بيستم ! سردي خانه ها و خيابان ها ... درست است كه اين شعر در ديماه و در سال 34 ( دو سال بعد از كودتاي 28 مرداد ) سروده شده ( يعني درست در اوج خفقان . جايي كه تمام اميد هاي ملي گرايان و چپي ها و راستي ها و مسلمانان و كومونيست ها به باد فنا رفته و چيزي جز سردي باقي نمانده ) اما من با اين جور تحليل ها كه شعر را تاريخ مصرف دار مي كند هيچ موافق نيستم

م.اميد از ياسي سخن مي گويد كه با دور شدن همدلي آدم ها در عصر ماشيني بوجود مي آيد . از غم و غصه و درد ...

تصوير سازي :
اخوان يك فيلم بردار است ! يك فيلم ساز ! كمتر كسي است كه با خواندن خصوصا قسمت هاي ابتدايي كه بسيار توانا سروده شده در ذهنش تصوير سازي نكند . ببينيد از چه تركيب ها و واژه هايي براي اين كه ذهن را به سمت تصوير سازي پيش ببرد سود جسته :
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است ! ( بلا فاصله تصوير مي كنيم ! )

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه ( يعني نگاه كن ! يعني به تصويري كه مي سازم نگاه كن ! )
جز پيش پا را ديد نتواند ! ( انگار همراه ما در پياده روي خيابان مه گرفته راه مي آيد و مي گويد ببين فقظ جلوي پا معلومه ! )
كه ره تاريك و لغزان است .

( و تصوير بخاري كه دهان ها بيرون مي آيد و ارتباط آن با مضمون غم آور شعر : )
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون
ابري شود تاريك ....

و اين تصوير ها تا پايان شعر ادامه دارند ... تصوير هاي نمادين ... كسي سلام ديگري را پاسخ نمي دهد ... ره تاريك است و لغزان ... نفس خود آدم مه مي شود و جلوي ديد آدم را مي گيرد و...

باقی بماند برای بعد !
قول می دهم زود تر بنويسم !

فاطمه ( در يکی از کافی نت های شلوغ و گرم تهران )

   + زهرا ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢
comment نظرات ()