دختر فاطی خانوم

شاهد قتل،خانم مارپل و افشاگری!

اين ماييم( قلی) که داريم در وبلاگ دختر فاطي خانوم مي نويسيم

ساعت۲ نيمه شب بود که ما داشتيم خواب خالي بنديهامونو ميديديم،يه هو ديديم يکي ما رو صدا ميکنه،بابا بابا...!!!!...وول خورديم و گفتيم جانم!..چشمهاي چپ و چوله مونو باز کرديم و ديديم،بله..زهرا خانوم(دختر فاطي خانوم)يا به عبارتي دختر بزرگ خودمون هستند.

ميگم:بابا چي شده؟

ميگه:فکر ميکنم يکي داره به در خونه ور ميره،ميخواد بياد تو!!

بند دلمون پاره شد.آخه ما تو پاکستان زندگي ميکنيم و همه چي ممکنه!..اونم تو جنگل که خونه ماس.ولي مطمئن بودم خونه زير نظر نگهبان خونه روبروييه و زهرا خانوم اشتباه گرفتن!

پاشديم و اين ورو بگرد،اون ورو بگرد! دلمون گمب گمب گمب ميزد...ولي خودمونيما!اين وروجک نترسيده بود راحت ميرفت تو اتاقها و تنهايي سرکشي ميکرد.

بهش گفتم بابا، باده!چيزي نيس..اومدم برم لالا! که ديدم صداش اومد،يه کمي به چپ،يه کمي به راست،سيبيلمونو جمع کرديم تو دست و پامون نپيچه،دنبال صدا رفتيم و ناگهان ديديم شاهد يه جنايت هولناکيم...يه قتل!يه قتل واقعي.

نزديکاي سقف، روي ديوار چوبي،مارمولکي (به ايـــــــــن بزرگي)يه شاپرک رو گرفته بود که ۴ برابر دهن گشادش بود. خوب شاپرکه هم تسليم نمي شد.مارمولکه هم فکش ديگه طاقت نداشت.هي سرشو ميزد به ديوار که با ضربه طرفو ضربه فني کنه و صداش زهرا خانومو از خواب پرونده بود.

به مارمولکه ميگم:بابا دهن گشاد!مجبوري لقمه گنده تر از دهنت برداري!؟؟...ميگه :ازشما آدما ياد گرفتم سرمو ميندازم پايين.چي بگم والله؟!؟..ميبينم مارمولکه ميگه تازه دهن منم از دهن توکه گشاد تر نيست! ..................خانم مارپل (زهرا خانم)لبخندي به سبيل مبارک باباشون که ما باشيم تحويل دادن و گفتن: شب بخير!

ما هم رفتيم لالا! خوشحال بوديم که فاطي خانوم از خواب ناز بيدار نشدند.ولي صبح فهميديم ايشونم کم و بيش بيدار بودند.

حالا به هرحال،اين ماييم قلي!اين هم دختر فاطي خانوم زهرا (اين اسم هم مستعاره!)دختر واقعيمون!اينم خانوم عزيزمون، فاطي خانوم(اسم واقعيشون فاطمه خانومه و من در عالم واقعي ايشونو فاطي خانوم صدا نميکنم)که نوکرشيم و ميخواد واسمون دس بالا کنه و عيال جديد باب طبع خودشون واسه ما پيدا کنن!..زهي خيال باطل!..

                بي خيالش......زت زياد

                                        *    *‌‌    *    *    *    *    *
۱ـ ممنون از رازداران

۲ـ چه باباي با حالي دارم  

۳ـ اينم از ديد من:

ساعت ۲ونيم بود، نه ۲!!!...تازه خوابم برده بود.يه صدايي اومد و از خواب پريدم.هنوز چشام رو باز نکرده بودم.اول فکر کردم خواب بوده.اما باز صدا اومد و زود قطع شد...محل نذاشتم و خوابيدم...دوباره داشت خوابم مي برد که بازم صدا اومد..اين دفعه بلند شدم رفتم به سمت چراغ تا ببينم صداي چيه...تا چراغ رو روشن کردم صدا قطع شد...با اين همه رفتم و دنبال منبع صدا گشتم...اول فکر کردم باز گربه اومده..اما نبود...وقتي چيزي پيدا نکردم فکر کردم صدا ازخونه همسايه هاست..پنجره رو بستم، دوباره چراغ رو خاموش کردم تا بخوابم..اما باز صدا اومد..اين دفعه بدون اينکه چراغ رو روشن کنم رفتم دنبال صدا...حدس ميزدم صداي دسته که به ديوار ميخوره و از سمت اتاق مامان و بابامه..دوباره رسيدم به همونجايي که دفعه پيش صدا قطع شده بود که بازم صدا قطع شد..اين شد که بيشتر به وجود يه نفر توي خونه مشکوک شدم...رفتم سراغ مامان و بابا ديدم ارکستر راه انداختن..دلم نيومد از تو حس و حال هنري درشون بيارم..يکم راه رفتم تا شايد باز صدا بياد و بتونم رديابي کنم ...صدا نيومد و منم خوابم ميومد..دلم رو زدم به دريا و بابا رو بيدار کردم..ميدونستم بايد ۴۰بار بابا رو صدا کنم تا بابا بيدارشن و سر مبارکشون رو از زير ملافه تندي در بيارن،بگيرن بالا و تکون بدن و بگن :هان!چيه؟..و با ديدن من بگن :چي شده بابا؟!!...

ميدونستم اگه فقط بگم يه صدايي اومده بابا ميگن برو بخواب..چيزي نيست!...منم گفتم که انگار کسي توي خونست ..بابا بالاخره افتخار دادن و بلند شدن...اتاق ها رو گشتيم اما چيزي نبود..ديدم الان بابا ميگن :بچه برو بخواب!خيالاتي شدي!!...براي همين گفتم که دليل شکّم قطع شدن صدا با راه رفتن من بوده...و ...

شانس اوردم که باز صدا اومد...گفتم:بابا گوش کنيد!صداي يه دسته که به ديوار ميخوره...از سمت اتاق شماست...بابا گفتن:نه!..صداي يه درِ...يه در سنگين و قديمي که وقت باز و بسته شدن به زمين گير ميکنه و صدا ميده!!!!

رفتيم به سمت صدا..بابا تراس رو گشتن ،منم دم اتاق بودم..سقف رو نگاه کردم..ديدم يه چيزي داره تکون ميخوره..چراغ رو روشن کردم...بابا هم اومدن و بعد اون صحنه قتل!!  

        


 

   + زهرا ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٥
comment نظرات ()

 

                                  

                                   عشق بازان!شوروحال آمد پديد

                                     ميم و حا و ميم و دال آمد پديد

 

   + زهرا ; ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٠
comment نظرات ()

 

صبح،قبل از اينکه خورشيد تمام آسمان رو زير سلطه خودش ببره،بايد برای رفتن به مدرسه بيدار ميشديم.
صداهای عجيبی که از توی حياط شنيده می شد،مادرم رو به سمت حياط دعوت ميکرد
ـ بچه ها،بچه ها!!..بيدارشين..بياين حياط رو ببينيد
ـ يه ۵ دقيقه ديگه بخوابيم،فقط ۵ دقيقه
ـ نه،نميشه...زود باشين...بياين ببينيد چه خبره تو حياط...خيلی عجيبه!!
فکر کرديم باز زلزله* شده و ما خوابمون سنگين بوده!!
ـ اگه تا ۱دقيقه ديگه نياين يه صحنه جالب رو از دست دادين
کنجکاويم گل کرد
ـ صدا رو نميشنوين؟
گوشامو تيز کردم
صدای چي ميتونه باشه؟...از اون فاصله صدا خيلی مبهم بود
ـ پاشين حياط سياه شده
ـ نکنه باز نيزار پشت خونه رو آتيش زدن؟*
ـ نه! حياط از کلاغ سياه شده
تازه فهميدم اون صداها،صدای دسته جمعی کلاغ هاست!
            میگن عمر کلاغ خیلی طولانیه!..خبرچینه!..به چیزای براق علاقه داره!..میگن مواقعی که میخواد زلزله بشه همه پرنده ها و حیوانات عکس العمل نشون میدن!..و...!!...پس نکنه اتفاقی افتاده؟..نکنه باز قراره زلزله بشه؟؟..!!
از جا پریدم..رفتم سمت تراس تا ببینم چه خبره!...رسیدم پشت در تراس اما نتونستم داخل برم!!!..عجب صحنه ای!...تموم آسمان سیاه،تمام حیاط و تراس سیاه!!..انگار همه کلاغ ها اینجا جمع شدن!!...
دنبال یه چیز براق میگشتم تا علت این صحنه باشه!
کم کم همه کلاغها روی درختها و لب دیوار و تراس ساکن شدن..صداها کم شد
چشم افتاد به یه گربه که گوشه حیاط خودش رو مخفی کرده بود
دوباره صداها زیاد شد
ناگهان یکی از کلاغها چندتا بال زد و افتاد وسط حیاط...(یه کلاغ چند هزارساله که عمرش تموم شده!)..همه کلاغها کاملا ساکت شدن..بعد از چند دقیقه بازم صدای قارقار و کلاغ بعدی!..و باز به احترامش ۲دقیقه سکوت!!...بعد از مرگ۳-۴کلاغ،گربه آهسته از مخفیگاهش بیرون اومد و به سمت کلاغهای مرده رفت..اما کلاغهای دیگه به سرعت به  گربه حمله کردن و از جسد دوستاشون دفاع کردن!!!!!...گربه زخمی پا به فرار گذاشت!..کلاغها هم ساکت شدن و سر جای خود ساکن
بعد از ۱۰ دقیقه مراسم ختم به پایان رسید و تازه تونستیم دیوار حیاط رو ببینیم!!


مربوط ميشه به زمانی که هنوز دانش آموز بودم!!

 

   + زهرا ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٥
comment نظرات ()

مهر

بعضی از چيزها اسم هايی دارن که با وجودشون سازگاره حالا همين ماه مهر رو نيگاه کنين که با دوستيهای جديد،آشناييهای تازه و داشتن معلمهای جديد همراهه.......همه خانواده ها به نحوی با مهر در گير هستند و يا بچه ای را به مدرسه ميفرستند يااين که خودشون به مدرسه ميروند يا هيچکدوم!تماشاچين!!.

از قديم اصطلاحی داشتند به اسم (قران)،.......يعنی همراه شدن و قرينه شدن و معتقد بودند که قران باعث تشديد در رفتارها ميشده(اصل آن مربوط به کواکب است) امسال قران مهر با بعثت پيامبر،ماههای رجب وشعبان که ماههای مهرورزيست و سالگرد مهرورزی عاشقانه رزمندگان به خاک وطن می تونه طليعه ای از برکت و شادی و تشديد مهرورزی را نشان دهد......

معلمی شوخی ميکرد و می گفت:اين چيه که ميان اول مهر که شروع کار وپايان استراحت ماست رو تبريک ميگن؟بايد تسليت بگين.......ولی من شروع دوره ديگری از روزهای به ياد ماندنی مدرسه را به معلمين وبلاگ نويس که دلشون برای دانش آموزاشون تاپ تاپ ميکنه!! و دانش آموزانی که بی صبرانه منتظر آغاز سال تحصيلی بودندتبريک ميگم.راستی فاطمه جان  مهرت مبارک......زينب جان مدرسه رفتن ودرس خواندن و ... مبارک.......خودم هم مدرسه رفتنم؟......!!!!!

ايام عيد وشادی و پرمعنويت ماه شعبان،خصوصا ميلاد امام العاشقين امام حسين(ع) را به همگی شما تبريک ميگم 

 

   + زهرا ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٤
comment نظرات ()