دختر فاطی خانوم

 

 

 

 

 

((چار نفس)) مخالف سرکش

((چهار روزی)) بوند با هم خوش

چون يکی ((زين چهار)) شد غالب

جان شيرين برآيد از قالب !

چه بگويم؟ دنيای اينها، دنيای اربعه است و خودشان هم، هم!

همين واماندگان قابيل را می گويم، ساکنان دنيای اربعه : آب و خاک و آتش و باد. آدم هايی اند با طبايع اربعه‌ : سودا و بلغم و صفرا و دم ، و مزاج های اربعه : حرارت و برودت و رطوبت و يبوست! مقيم ((ربع سکون))! غم ها و شادی های اين ((حيوانات ناطق)) چهارپايه ای نيز بر همين گونه چهار جور است : مختصر و متقارن و موزون و مقفی و نيز چهار چيز، به ترتيب اهميت حياتی : شکم و زير شکم و تن پوش و نشيمنگاه! خلاصه همه چيزشان اربعه است، هستی و حيات شان دو دو تا چهارتا! باز هم اربعه! اربعه در اربعه در اربعه در اربعه!

شاندل می گويد :‌ ((انسان امروز بهتر از هميشه می تواند زندگی کند اما کمتر از هميشه می داند چگونه بايد زندگی کرد؟))

اين است آن غار افلاطونی ای که زندگی نام دارد و تنها کسانی در آن خوب و خوش زندگی آرام و سعادتمندانه ای می توانند داشت که از بيرون بی خبرند ، پيکی ، پيامی ، صدای آشنايی از آن سو، آرامش تاريک شان را برنياشفته است. در اين غار گياه و حيوان و آدمی همخانه اند.

در اين غار تنها انسان است که می داند با گياه و حيوان همخانه است و سرچشمه همه رنج هايش در همين آگاهی است. تصادفی نيست که آن ((ميوه ممنوع)) را که در بهشت خود ميوه ((درخت بينايی)) گفته اند، ميوه ای که تا از حلقومش فرو رفت باغ سرسبز و زندگی خوش و آرام و سرشار از لذتش در بهشت، غربت خاکی پر از رنج و تنهايی در زمين گشت! و اين است معنای بی پايان آن حقيقت جاودانی که ((هبوط آدم)) نام دارد و عصيان آدم و چه شباهتی است ميان پرومته و شيطان!

اثنان اهل الارض ذوعقل بلا

دين و آخر دين لاعقل له

((اهل زمين دو جورند يا عقل دارند و دين ندارند يا دين دارند و عقل ندارند!))

((بخشی از کتاب هبوط در کوير اثر معلم شهيد دکتر علی شريعتی))

روحش شاد


توجه! توجه! توجه!

سلام!

من تکذيب میکنم!!!

چی رو؟!!!

اون عکس جعلی از من توی مجله دختران رو!

يکی از دوستانی که اين مجله رو خريده به من خبر داد که مصاحبه ام توش چاپ شده!

اما ظاهرا جای عکس من،يه عکس ديگه زدن!!!...چون من بهشون عکس ندادم،اوناهم ديدن مصاحبه بدون عکس نميشه!!،عکس يه دختر ديگه رو زدن!

فقط خواستم همين رو بگم!..تا نياين بگيد عکسم رو ديدين!..اون عکس من نيست!

برای اونايی که اين وبلاگ عجيب غريب به نظر ميرسه تو اون مصاحبه توضيحات لازم رو دادم!

همين!

يکی از دختران فاطی خانوم

   + زهرا ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢٩
comment نظرات ()

افسانه غار

(( به نام حق ))

تصور کن گروهی در غاری زير زمين زندگی می کنند. همه پشت به دهانه غار نشسته اند و دستها و پاهای آنها را طوری بسته اند که جز ديوار عقب غار جايی را نمی بينند. پشت سر آنها ديواری بلند است، و موجوداتی آدم گونه از پشت آن رد می شوند، و پيکره هايی به شکلهای گوناگون با خود حمل می کنند و اينها را بالا بر فراز ديوار نگه داشته اند. آتشی هم در پشت اين پيکره ها شعله ور است، و سايه های لرزان آنها بر ديوار عقب غار می افتد. پس تنها چيزی که غارنشينان می توانند ببينند همين بازی سايه هاست. اين جماعت از روزی که به دنيا آمدند بدين حالت نشسته بوده اند، از اين رو گمان می کنند چيزی جز اين سايه ها وجود ندارد.

حال تصور کن يکی از اين غارنشينان موفق شود خود را از بند رها سازد. اولين چيزی که از خود می پرسد آن است که اين سايه ها از کجا می آيد. همين که به عقب برميگردد و پيکره های متحرک را بالای ديوار می بيند، به نظرت چه حالی پيدا می کند؟ ابتدا نور تند خورشيد چشمهای او را می زند. از روشنی و شفافی پيکره ها به حيرت می افتد زيرا تاکنون تنها سايه آنها را ديده بود. و اگر بتواند از ديوار بالا برود و از آتش بگذرد و پا در جهان خارج بنهد، از اين هم حيرت زده تر خواهد شد. از تماشای آن همه زيبايی چشمهای خود را خواهد ماليد. رنگها و شکلها را برای نخستين بار به وضوح خواهد ديد. حيوانات و گلها را که تاکنون تنها سايه ضعيف آنها را در غار ديده بود حال به شکل واقعی خواهد ديد. ولی هنوز هم از خود می پرسد اين همه گل و حيوان از کجا می آيند. آنگاه چشمش به خورشيد در آسمان می افتد، و می فهمد اين سرچشمه حيات همه گلها و حيوانات است، همان گونه که آتش سايه ها را در غار پديدار می کرد.

غارنشين نيک بخت می تواند از اين هم قدم فراتر گذارد و به اطراف برود ولی در عوض به فکر  آنهايی که هنوز در غارند می افتد. باز می گردد. و به آنجا که می رسد ، می کوشد به غارنشينان بقبولاند سايه های ديوار بازتاب لرزان چيزهای حقيقی است. ولی آنها حرفش را باور نمی کنند. ديوار غار را نشان می دهند و می گويند چيزی جز آنچه به چشم می بينيم وجود ندارد. و سرانجام او را می کشند.

يا حق.

هرمس

   + زهرا ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٥
comment نظرات ()

 

گويند:

اميرکبير با خواهرش دوقلو بودند!...اما هيچ شباهتی به هم نداشتن!..به عنوان مثال قد اميرکبير خيلی بلند تر از خواهرش بود!!....تا وقتی تو ايران زندگی ميکردن،هيچ وقت نتونسته بودن سر يه کلاس با هم بشينن.. تا دوران دبيرستان يا شايد پيش دانشگاهی!(شايد هم قبل تر!!..از خودشون بپرسيد!!!)

به پدرشون ماموريت خارج از ايران دادن! اونجا سر يک کلاس نشستن......احتمالا رشتشون تجربی بوده!

تعريف می کنند که سر کلاس زيست،مبحث گروههای خونی،قرار بوده گروه خونی همه آزمايش بشه...پس بايد خونشون يا تو شيشه ميرفته يا رو شيشه .......همه به نوبت ميرفتن و گروه خونيشون رو مشخص ميکردن اما هرچی به اميرکبير ميگفتن که بره،نميرفته!.......طفلی از خون ميترسيده٬ ميگفته اول خواهرش بايد گروه خونيش رو مشخص کنه!...خواهرش گروه خونيش رو مشخص ميکنه و باز امير کبير رو صدا ميزنن!... ايندفعه امير با خيال راحت اعلام ميکنه گروه خونيش مشخص شده!

قيافه امير کبير ديدنيه وقتی ميشنوه دوقلوهای نا همسان،گروه خونيه متفاوتی دارن!قيافه مهد عليا هم از شنيدن شهامت شازده دامادش ديدنيه........حالا کدوم مادر مرده ای مهد عليای اين امير کبير ميشه ما که نميدونيم....

 

   + زهرا ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٠
comment نظرات ()