دختر فاطی خانوم

 

كوروش را يونانيان سرور و قانونگذار، ايرانيان پدر و يهوديان مسيح (رهاننده) ناميده اند. اين گزافه گويى نيست زيرا در حقيقت و به درستى او شايسته اين مقام هست، چيزى كه با قياس از سراسر تاريخ بشريت و تمامى چهره هاى درخشان آن مى بايست در نظر آورد. درست به همين علت گزنفون وى را الگويى براى يونانيان مى داند. افراد فراوانى چه در دوره باستان و چه دوران معاصر، خواه دوست و خواه دشمن به رفتار سياسى نيكو و انديشه هاى جالب و شگفت آور او در باب حكومت و اصول كشوردارى، مدارا با مردم و اقوام و ملل گوناگون اعتراف مى كنند.

در دوران باستان، هرودوت، گزنفون، توسيديد، پلوتارك، افلاطون، كتزياس، استرابون، آشيل، ديودور سيسلى، و... و در دوران معاصر مورخان غربى از جمله هارولد لحب، ناپلئون، هگل، آلبرشاندور، ژوزف كنت دوگوبينو، ويل دورانت، بزرگان يهود مانند امعيا، اشعيا، حزقيال، دانيال، مورخين اسلامى چون طبرى، مسعودى، ابن العبرى، بيرونى، حمزه اصفهانى و بسيارى ديگر همگى نسبت به اخلاق و آرمان هاى بلند كوروش هخامنشى به خصوص در مورد سعادت و نيكبختى و طلب خير و آسايش براى مردم نظر مساعد دارند. در مورد كوروش در ميان تمامى امرا، پادشاهان، سرداران و هر دسته ديگرى كه بخواهيم او را قرار دهيم، يك استثنا در تاريخ بشر ثبت شده است. به عبارت ديگر هيچ فرمانروايى همانند او نتوانسته نامى شايسته از خود بر جاى بگذارد.

رفتار سياسى كوروش با يهود بابل و يا پادشاهانى كه بر آنان غلبه يافت مانند آستياگ پادشاه ماد به قولى پدربزرگش و يا كروزوس شاه ليديه، رهايى بخشيدن به اقوام بدوى در لباس ذوالقرنين از موارد قابل ذكر و تحسين برانگيز تاريخى اند كه مى توان گفت در مورد كمتر فرمانرواى ديگرى اتفاق افتاده است. برآيند گفته هاى تمامى تئورى پردازان مسائل حكومتى و همه موضوعاتى كه به نحوى با امنيت و رفاه و وجود انسان ها سروكار دارد، در چهره اين فرمانرواى پارسى مصداق كاملى از يك انسان والا را نشان مى دهد. «فردى نابغه كه در تمام طول زندگى خود از هدفى برتر و مقدس پيروى مى كرد، او دوستدار انسانيت، خواستار حكمت و دانايى، قوى اراده و راست كردار بود.

او توانست دل هاى مردمان را آن گونه به خود نزديك و شيفته خود سازد كه همگان آرزو مى كردند فردى همانند كوروش بر آنها حكمرانى كند. كورش عادت داشت بگويد رفتار يك پادشاه بايد همانند يك شبان در برابر رعيت خود باشد...

تولد و تبار كوروش: نسب او از جانب مادر به مادها و پدر به پارس ها مى رسد. نام مادرش ماندانا (عنبر سياه) و پدرش كبوجيه دوم فرزند كوروش يكم و او خود فرزند چيش پش و اين پادشاه فرزند هخامنش سرسلسله قبيله پارس هاى آريايى بود. اين دسته قوم آريايى در كنار پارت ها و مادها به ايران آمده و در جنوب غرب ايران سكنى گزيدند. هنر كوروش بزرگ آن بود كه پارس ها را به قدرت، عظمت و شهرت رسانيد و قلمرو حكومتى آنان را در سرتاسر ايران و آسيا گسترش داد.

مادر كوروش شاهدخت ماندانه دختر آژدهاك پادشاه قبيله مادها، برادرزادگان آريايى آنها بود كه خطه شمال غربى ايران را مقر حكومت خود قرار داد و در واقع اولين حكومت و بنيادهاى قدرت سياسى را در ايران بنا گذارد منتها او خيلى زود مقهور كياست و تدبير و نبوغ سياسى نظامى و فكرى نوه اش شد.

(۵۵۹ قبل از ميلاد) مطابق روايت هرودوت و گزنفون به عنوان نزديك ترين منابع و اسناد تاريخى به دوران كوروش كه البته مستندتر از آن نيز نمى توان يافت، وى تولدى رمزآلود داشته و در دوران كودكى از يك سوءقصد جان سالم به در برده به اين توضيح كه: اندكى قبل از تولد، آژدهاك دخترش را از شوش به هگمتانه فرامى خواند زيرا او دو شب پياپى در خواب مى بيند كه از شكم دخترش تاكى روييده و چندان شاخ و برگ گسترد كه سرتاسر آسيا را فراگرفت و بار دوم از بطن او نهر آبى خروشان جارى شده و تمام قلمرو حكومت او و قاره آسيا را آب فراگرفت و چون خوابگزاران دربار ماد تعبير اين دو خواب را باز گفتند بدين صورت كه وى به زودى به دست نوه اش شكست خورده و او نه تنها سرزمين ماد بلكه تمامى شرق و غرب ايران را فراچنگ و زير نگين فرمانروايى خود مى آورد.

آژدهاك سراسيمه و وحشت زده به وزير خود هارپاگوس، دستور داد تا به هر نحو مقتضى كوروش نوزاد را بكشد، اما هارپاك خود از اين پادشاه كينه به دل داشت زيرا برادرش را آژدهاك ناجوانمردانه به قتل رسانده بود، از اين رو نه تنها كوروش را نكشت بلكه او رشد و پرورش يافت. (۵۸۹ ق م) و سى سال بعد (۵۵۹ ق م) وقتى كه فرمانرواى جوان به ماد لشكر كشيد، هارپاك در پيروزى او نقش عمده اى ايفا كرد. بنابراين كوروش حتى دوران كودكى را به همراه مادرش در ميان مادها و تحت حكومت پدربزرگ كه دشمن اصلى او بود گذراند اما تقدير چنين بود كه او زنده بماند و منشاء تحولات بزرگ در تاريخ بشر شود و كارهاى مهم به انجام رساند.

در واقع دولت پادشاهى هخامنشى را كه مى توان نخستين، منظم ترين و در نوع خود مترقى ترين سازمان حكومتى در جهان دانست مرهون زحمات شبانه روزى نابغه بزرگ پارس است. دولتى كه در تمامى زمينه هاى سياسى، اجتماعى، اقتصادى، و نظامى سرآمد تاريخ بوده و چنين سازمان حكومتى پيشرفته و بدون نقص را كوروش پايه گذارى كرد و به عنوان ميراثى گرانبها به يادگار گذارد و حدود ۲۵۰ سال (۳۳۰ _ ۵۵۹ ق م) نگين درخشان حكومت هاى بشرى بود.

سنگ نبشته اى بر مزار كوروش واقع در پاسارگاد از زبان خودش و به اين مضمون قرار دارد: «اى رهگذر هر كه هستى و از هر كجا كه بيايى مى دانم سرانجام روزى بر اين مكان گذر خواهى كرد. اين منم، كوروش، شاه بزرگ، شاه چهارگوشه جهان، شاه سرزمين ها، برخاك اندكى كه مرا در برگرفته رشك مبر، مرا بگذار و بگذر.» اين گفتار ارزش كار او را بر ما بيشتر نمايان مى سازد كه به راستى او هيچ دلبستگى به دنيا و حكومت نداشت. نزد كوروش بنده پرورى و رعيت نوازى و عدالت و مساوات ميان آنها فارغ از قوميت و نژاد بسيار بيشتر از حكومت كردن بر آنها ارزش داشت. اين خصلت در كنار خصايل بسيار ديگر وى را از ساير پادشاهان مبرا و ممتاز مى سازد. چنين مشى سياسى و نظامى و اخلاق برجسته مختص ذوالقرنين است و آن نيز تنها با شخصيت و كارنامه پادشاه هخامنشى، كوروش، مطابقت دارد. مطابق اسناد قوى، ذوالقرنين فقط كوروش است.

ذوالقرنين: با توجه به پژوهش هاى تاريخى، دلايل و شواهد و آنچه كه در سنگ نبشته ها و اسناد كهن آمده ذوالقرنين كسى به جز كوروش بزرگ نمى تواند باشد. مورخان غربى كوشيده اند تا اين ويژگى شاخص را به اسكندر مقدونى نسبت دهند در حالى كه هيچ كدام از ويژگى هاى زير با زندگى و كارنامه او سازگار نيست. زيرا واژه عبرى، لو قرانيم _ صاحب دو قرن و كسى كه در دو قرن زيسته _ در مورد كوروش به كار رفته و در قرآن مجيد سوره مباركه كهف آيات ۸۰ الى ۱۰۱ كه از ذوالقرنين بحث مى كند.

براساس تفسير مفسران بزرگ اين خصوصيات تنها با شخصيت كوروش متناسب است چه خداوند به او قدرت و لوازم پيشرفت را داده تا او در زمين عدالت را برقرار سازد و بشر تحت ظلم و ستم را رهايى بخشد. ذوالقرنين در انجام ماموريت الهى خويش سفرهاى جنگى به غرب و شرق، محل برآمدن و فرو رفتن خورشيد و شمال _ ارتفاعات قفقاز _ و جنوب حتى تا يمن و صحراى حجاز داشته است. زمانى كه وى به كرانه هاى قفقاز مى شتابد سدى از آهن و فلز ميان اقوام ساسپيرها (Saspirs) كه از او درخواست كردند، ميان آنها و اقوام وحشى يأجوج و مأجوج حايل ايجاد كند، مى سازد.

رود كر و شهرى نيز به نام خود در آن ناحيه ساخته كه، برگرفته از نام كوروش است. همچنين دو بال و دو شاخ بر روى پيكره كوروش واقع در پاسارگاد كه به فرمان خود او بنا گرديده (۵۲۹ _ ۵۵۰پ م) از نمادهاى ذوالقرنين ذكر شده و نهايتاً اينكه تمام اهداف جنگى و نبردهاى او در راستاى تحقق ماموريت الهى شكل گرفته و چنانكه در نظر آوريم كه او در متون مقدس و كهن دينى همانند تورات و قرآن مسيح خداوند باشد همه جا خدا با اوست و دست او را مى گيرد و مستندات فراوانى كه در اين گفتار نمى گنجد.

نبردهاى كوروش: وجه تمايز جنگ هاى سردار پارس با ساير فرمانروايان تاريخ آن است كه وى فقط به قصد رهايى اقوام از سيطره حكومتگران ظالم و گسترش برابرى و حاكم ساختن افرادى بود كه پايبند به رعايت ميزانى از عدالت نسبت به رعاياى خود باشند. از اين ديدگاه كوروش «مسيحاى پروردگار» لقب گرفته و به قصد خير و نجات بشريت شمشير مى زد. در سلسله نبردهايش، كوروش ابتدا به جنگ مادها و پدربزرگ مادرى اش، آستياگس رفت.

(۵۵۹ پ م) در اين سال وى سى بهار از عمرش مى گذشت و شاه جوان در شوش به جاى پدرش كبوجى اول وارث تاج و تخت شد. او فوراً پايتخت را به دشت سرسبزى به نام پاسارگاد انتقال داد. متعاقب آن از هگمتانه پيغام مهمى به او رسيد. اين پيام را هارپاگوس وزير آستياگ به كوروش داد به اين مضمون كه: فوراً خود را مهياى لشكركشى به ولايت ماد كند. وقتى كه او به مرزهاى سرزمين ماد رسيد هارپاك به همراه خيل عظيم سپاهيان ماد به او پيوستند و كوروش پس از جنگى مختصر پيروز شد و پدربزرگ خود را در كمال احترام به پاسارگاد برد.

پس از آن ذوالقرنين متوجه غرب ايران شد. در باختر وى ابتدا به ليديه برخورد. كروزوس (Krozoos) شاه ليديا از سال ها قبل هم پيمان نبوپلصّد (نبونيد = شاه بابل) و آستياگ پادشاه ماد، بر ضد ايران شد اما با شكست مادها كروزوس به شدت ترسيد و حتى درصدد پيش دستى در يورش به ايران برآمد. نبوغ و كاردانى كوروش بزرگ هيچ گاه به او مجال اين غافلگيرى را نداد. از سوى ديگر سارديس تختگاه حكومتى ليديه كه به شهر زيورآلات افسانه اى شهرت داشت براى ذوالقرنين حكم دروازه سرزمين هاى غرب را داشت وانگهى كوروش درصدد بود تا كروزوس را به سبب هم پيمانى بر ضد او و رفتار ظالمانه با اهالى ليديه گوشمالى دهد.

اواخر پاييز سال ۵۴۶ پ م، به ليديا حمله برد. اگر چه در يورش اوليه ناكام ماند، اما خيلى زود در اثر كاردانى نظامى و استراتژيكى خود بازگشت و در زمستان برفى و سرماى آن سال سارد را محاصره كرد. اين محاصره طولى نكشيد و كروزوس نيز از نيروى كمكى بابلى ها نااميد گشت. در نبرد دوم كوروش توانست سارد را تسخير و كروزوس را به تسليم وادارد. اما كردار نيك اين فرمانرواى بزرگ وى را نيز نه تنها قربانى نكرد بلكه در زمره مشاوران خود آورد. هنگ شترسواران در اين پيروزى كمك شايانى به او كرد. به زودى ديگر ساتراپ هاى غربى و يونانى و آسياى كوچك از جمله كاپادوكيه، انطاكيه، پافلاگونى، ارمنيه، فينيقيه، فلسطين و... را نيز مسخر كرد. تا سال ۵۴۰ پ م تمامى اين نواحى زير قلمرو هخامنشى و سردار بزرگ آن درآمد.

• كوروش در بابل

اكنون زمان آن رسيده بود تا پيشگويى هاى پيامبران و بزرگان يهود تحقق يابد. نبونيد در پى يك يورش به اورشليم هزاران يهودى را به اسارت گرفته و به بابل آورده و در بدترين وضعيت ممكن مى زيستند. از طرف ديگر بابل شهرى بود كه در ميزان شهرت و اهميت همانند نداشت، اين شهر عروس جهان و قلب امپراتورى ايران بود و دژ مستحكم آن از آن يك شهر تسخيرناپذير ساخته بود. نبوغ نظامى كوروش در تسخير اين شهر آن بود كه دستور داد تا سربازان آب فرات را به جريان هاى انحرافى هدايت نمايند و با كندن كانال هايى از زير اين دژ بزرگ شهر در يك شب كه بابليان سرگرم عيش و نوش و خوش گذرانى بودند و در حالى كه روزهاى قبل اين كار كندن كانال را از سوى پارسيان به تمسخر گرفته بودند، شهر را تسخير كرد.

سال ۵۳۹ پ م بود كه اين رويداد بزرگ تحقق يافت. در تسخير بابل آنچه كه حيرت و شگفتى دنياى كهن و امروز را برانگيخته است، رفتار نيك كوروش با مردم مغلوب است. كتاب تورات با نام كوروش پايان يافته است (بخش تواريخ ايام). بخش دوم از كتاب عزرا به بعد نيز با همين نام (كوروش) آغاز شده است. در واقع كارنامه درخشان كوروش در تسخير بابل رقم مى خورد به اين معنا كه او را به عنوان يك چهره فرامليتى و جهانى و يك مسيح خداوند (رهاننده و رهايى بخش) و انديشمند عدالت و آزادى مطرح مى سازد. آزادى اى كه براساس آن اعمال و مناسك مذهبى هر قوم و باورها و اعتقادات آنها تضمين و اجرا مى شد.

• كوروش در خاور

در فاصله سال هاى ۵۳۹-۵۴۶ پ م از زمان تسخير ليديه تا گشودن بابل در طول شش سال كوروش به سرزمين هاى شرقى پيش راند. منجى (ذوالقرنين) مى بايستى رسالت خويشتن را به انجام رساند. در نتيجه در ازاى شش تا هشت سال به تحكيم و تثبيت مرز هاى شرقى ايران گذراند و مرزهاى شرقى را وسعت بخشيد از شمال تا رود سيحون و جيحون (آمودريا و سيردريا) را زير پا نهاد. در ساحل رود سيحون شهر كوروش را بنا كرد و در شرق تا هندوستان و رود سند پيش راند و نواحى خراسان، سغد (سوگده)، خوارزم، پارت، هرات (هريوه)، باختريش و... را به قلمرو ايران افزود. و در پى اين مبارزات بى امان و خستگى ناپذير به تختگاه خود در پاسارگاد بازگشت.

• پايان كار كوروش

سكاهاى نيمه وحشى بخش شمال شرقى ايران آنقدر جسارت يافته بودند كه مرزهاى ايران را مورد هجوم و تاخت و تاز خود قرار مى دادند. كوروش در پايان زندگى پرماجراى خود براى نشاندن آنها بر سر جاى خود و تنبيه سكاها به شمال شرق ايران آمد و اين آخرين لشكركشى او بود. اين نبرد بايد در ۵۲۹ پيش از زايش مهر (مسيح) رخ داده باشد. چه كوروش در همين سال بود كه بدرود زندگى گفت. توميريس (tomiriss) ملكه سكاها به كوروش يادآور شده بود كه بهتر است سكاهيه را به حال خود واگذارد و به كشور خود برگردد اما كوروش آن فردى نبود كه نسبت به امنيت و استقلال و تماميت سرزمين ايران بى خيال باشد.

از آن گذشته علاوه بر تنبيه سكاها او ننگ داشت از اينكه صحنه نبرد را خالى كند و مهمتر از همه اينكه مى بايست به گستاخى ملكه سكاها كه به كوروش گفته بود: به انتقام خون فرزندش كه در اين نبرد كشته شده بود خون او را خواهد نوشيد پاسخ مى داد. در اين نبرد كه با هدف تثبيت مرز هاى شرقى ايران و پايان دادن به فتنه سكاها انجام شد، كوروش به رغم كاميابى زخم برداشت. مورخان عهد باستان گفته اند كه زوبينى بر ران او وارد شد و يكى از سربازان پارسى وقتى كه چنين صحنه اى را مشاهده كرد فوراً اسب خود را به فرمانده اش داد اما فاتح پيروز خيلى زود به پاسارگاد انتقال يافت و بر اثر آن زخم پس از سه روز درگذشت و كار جنگ را سپاه ايران يكسره كرد. مهم اين است كه وى سرانجام جان خويش را بر سر تحكيم موقعيت سياسى و اقتدار ايران گذارد.

اندرز كوروش: درگذشت او به هر وسيله اى كه صورت پذيرفته باشد خواه در صحنه نبرد سكاهيه (روايت هرودوت) يا در بستر (روايت گزنفون) مسئله اين است كه وى روز هاى پايانى عمر را در بستر آرميده و فرمود تا همسرش كاساندانه و فرزندانش كبوجى، برديا و آتوسا و تمامى دوستان او گرد هم آمدند. پيشخدمت گفت حمام مى كند يا ناهار مى خورد؟ كوروش گفت ميل دارد استراحت كند و يك ليوان آب را با لذت تمام نوشيد و سپس سخن واپسين را آغاز كرد: «فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگى نزديك شده ام و با نشانه هاى آشكار آن را دريافته ام. زندگى من در يارى رساندن به ديگران گذشت نه در فرمانروايى بر آنان. هنگامى كه مردم پيكرم را در زروسيم مپوشانيد و هر چه زودتر آن را به خاك بازپس بدهيد كه همه رستنى هاى خوب و پاك را در خود مى پرورد.

من همواره پادشاهى بختيار (كامروا) بودم و اورمزد و ديگر خدايان تمام مواهب را به من بخشيدند. از اين رو من آنان را نيايش و برايشان قربانى كردم و عبادتگاه هاى اقوام را آباد ساختم و به ايشان آزادى مذهبى بخشيدم. به نام خدا و اجداد درگذشته ما، اگر مى خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد به دوستان خود نيكى كنيد... من شما فرزندانم را از كودكى چنان آزمودم كه همواره نسبت به پيران آزرم بداريد و خواست من اين است كه آنگونه رفتار كنيد تا كوچك تر ها نيز از شما آزرم بدارند.

من شما فرزندانم را يكسان دوست مى دارم اما فرزند ارشد من كبوجى، پس از من كشور را سامان خواهد داد. تو اى برديا همواره بايد مطيع برادرت باشى و تو اى كبوجى مپندار كه عصاى زرين سلطنت تاج و تخت تو را نگاه خواهد داشت. بلكه دوستان صميمى براى شاه عصاى مطمئن ترى هستند. هر يك از شما كه مى خواهد در چهره ام بنگرد، هنوز زنده ام نزديك بيايد و پس از آنكه روى خود را پوشاندم نمى خواهم كسى در چهره ام نگرد. با هم متحد باشيد اگر چنين نباشيد نفرين بر شما باد.

از همه پارسيان و متحدان بخواهيد كه بر آ رامگاه من حاضر شوند و مرا از اينكه ديگر از هيچ گونه بدى رنج نمى برم تهنيت گويند.» (كوروش نامه) و اينگونه بود كه شاه دادگستر پس از سال ها تلاش خستگى ناپذير در توسعه و تحكيم و تثبيت مرز ها و موقعيت ايران، چهره در نقاب خاك كشيد و در مشتى خاك آرام گرفت اما نوع حكومت آزاد و انديشه هاى عالى و مدرن و جهانشمول را به بشر اهدا كرد.

منشور آزادى: پس از جنگ بابل (فتح الفتوح كوروش) واژگانى زيبا بر استوانه اى گلى نقش بست. فاتح بزرگ پارس اكنون اعلاميه اى را با محوريت عدالت، آ زادى، برابرى در آرا و افكار، عقايد، رسوم دينى و اعتقادى، حقوق و حدود افراد در يك اجتماع سياسى انتشار داده كه در آن هر كدام از اين مفاهيم تعريف شده و هر فرد موظف به اجراى آن است. فرقى نمى كند كه اتباع در چه شأن و رتبه اجتماعى باشند. مسئله اصلى اين است كه همگان ملزم به احترام متقابل و رعايت ميزانى از حقوق در برابر يكديگر به هدف بهزيستى و هدايت اجتماع سياسى به سوى موقعيت هاى برتر و ممتاز است. در واقع بخش مهم و تابناك كارنامه و عملكرد سياسى كوروش، منشور اوست.

«اينك كه به يارى مزدا تاج پادشاهى ايران و بابل و كشور هاى اطراف را بر سر گذاشته ام اعلام مى كنم تا روزى كه زنده هستم و اورمزد توفيق پادشاهى را به من مى دهد دين و آئين و رسوم ملت هايى را كه من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زيردستان من نيز آن را كوچك شمارند يا نسبت به آن بى حرمتى روا دارند... من هرگز فرمانروايى خود را بر هيچ ملت، قوميت و سرزمينى تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا پادشاه خود بداند و من براى حكمرانى بر آنها مبادرت به جنگ نخواهم كرد...

من تا روزى كه زنده هستم و مزدا توفيق پادشاهى را به من مى دهد، نخواهم گذاشت كه كسى به ديگرى ظلم كند و اگر كسى مظلوم واقع شد من حق وى را از ستمگر خواهم ستاند و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد. نخواهم گذاشت اموال منقول و غيرمنقول ديگرى را به زور يا به روش ديگر بدون پرداخت بهاى آ ن و برخلاف خواست صاحب مال آن را به چنگ آورد. نخواهم گذاشت شخصى ديگرى را به بيگارى گرفته و بدون پرداخت دستمزد او را به كار گيرد.

من امروز اعلام مى دارم كه هر كس آزاد است هر دينى را كه خواست اوست بپرستد و در هر مكان و سرزمينى كه دلخواه اوست زيست نمايد، به شرط آنكه به حقوق ديگران لطمه نزند. من اعلام مى كنم هر كس پاسخگوى اعمال خود است و هيچ كس را نبايد به خاطر گناه ديگرى يا خويشاوندان او مجازات كرد. پادافراه برادر گناهكار و برعكس به كلى ممنوع است و اگر يكى از افراد خانواده اى يا طايفه اى مرتكب گناهى شود تنها او بايد مجازات شود نه ديگران. نخواهم گذاشت مردان، زنان را به عنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و فرمانروايان من نيز مى بايست از آن جلوگيرى كنند. آئين بردگى را بايد به كلى از جهان برانداخت. از اهورمزدا خواهانم كه مرا در كارم كامياب گرداند...» (سرزمين جاويد، مارژين ماله)

هرمس

   + زهرا ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۳٠
comment نظرات ()

کتيبه بر بالای دروازه جهنم

از من داخل شهر آلام ميشوند

از من بسوی رنج ابد ميروند

از من، پا بجرگه گمگشتگان ميگذارند

من خود عمر جاودان دارم

شما که داخل ميشويد، دست از هر اميدی بشوئيد

اين سخنان را با خطی تيره بر بالای دری نوشته اند. دری که تيره روزانی در آن محبوس هستند که نعمت خود را از کف داده اند. آنهايی که نتوانسته اند خداوند را با چشم بصيرت ببينند. به قول ارسطو : ((حقيقت، نعمتی است که از راه خرد تحصيل ميشود.))

در پس اين در، در فضايی که هيچ اختری در آن نميدرخشد، همه جا آه ها و ندبه ها و ناله های سوزان طنين انداز است، چنانکه شنيدن آنها هنگام ورود، آدمی را به گريه می اندازد.

دوستان، مواظب باشيد که گشادگی دری که در برابر داريد، فريبتان ندهد زيرا هميشه از اين در آسان ميتوان وارد شد، اما خارج شدن از آن مشکل است. چون هميشه دخول به وادی گناه آسان است و بهمين جهت مردمان فريب اين ظاهر را ميخورند.

-------------------------------------------------------------

فردا به روايتی روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) است. مهم نيست که چه روزی و چه سالی عزيزمان به سوی حق شتافت، مهم اين است که اکنون چقدر به او نزديک هستيم؟ چقدر به وجود مقدس او پی برديم؟ چقدر راهی را که حضرت طی نمودند، ميشناسيم؟ به هر حال، اولين گام که مهمترين گام نيز هست، شناخت مسير است.

کتاب جامع و کاملی در مورد شخصيت حضرت فاطمه زهرا (س) توسط استاد پروفسور ماسينيون به زبان فرانسوی نوشته شده است که دکتر شهيد شريعتی نيز در بخشهايی از اين کتاب، همکار پروفسور ماسينيون بودند. پروفسور ماسينيون، شرق شناس و استاد دانشگاه سوربن فرانسه بودند.

اگر شما هم کتابی در مورد شخصيت و زندگی حضرت فاطمه زهرا (س) ميشناسيد، خيلی خوشحال ميشوم که بنده را نيز مطلع گردانيد.

اميدوارم همگی رهروان خوبی باشيم.

يا حق.

هرمس

   + زهرا ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱۱
comment نظرات ()