دختر فاطی خانوم

 

مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد

در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد

طاقتم را خواهش اکبر،در آن ظهر عطش

برده بود از دست،انگشتر به فريادم رسيد

انتخابی سخت، حالم را پريشان کرده بود

شور ميدانداری اکبر به فريادم رسيد

تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه

کودک شش ماهه ام-اصغر- به فريادم رسيد

تا بماند جاودان در خاک،اين فرياد سرخ

خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد

نيزه ها و تيرها وتيغ ها کاری نکرد

تشنه بودم وصل را،خنجر به فريادم رسيد

جبرئيل آمد:بخوان!قرآن بخوان!بی سر بخوان!

منبری از نيزه ديدم، سر به فريادم رسيد

 

 

 

   + زهرا ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

خود فريبی

خود فريبی انسان را پايانی نيست، زيرا

به هر کاری که می خواهد انجام دهد، صورتی عقلانی می دهد.

 

روزی مردی در کافه ای لاف می زد

که: بله، من اراده ای آهنی دارم،

و حالا می خواهم ثابتش کنم.

من ديگر لب به مشروب نمی زنم.

عصر آن روز به کافه آمد

وبلند گفت تا همه بشنوند :

من از اراده ام قويترم.

من همه روز را جنگيدم تا سرانجام

اراده لعنتی ام را مغلوب ساختم!

يک ويسکی ديگه،لطفا!

   + زهرا ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٧
comment نظرات ()