دختر فاطی خانوم

او آمد...

مژده ای دل که دگر باد صباباز آمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

برکش ای مرغ سحر نغمهءداوودی باز

که سليمان گل از باد هوا باز آمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من

کان بت ماهرخ از راه وفا باز آمد

لاله بوی می نوشين بشنيد از دم صبح

داغ دل بود به اميد دوا باز آمد

چشم من در ره اين قافله راه بماند

تا به گوش دلم آواز درا باز آمد

گرچه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست

لطف او بين که به لطف از در ما باز آمد


اين چند روز چه زود گذشت...او آمد با کوله باری از مهر...شادی تمام محله رو در بر گرفته بود... اشک شوق امانم نمیداد...همه در هيجان و اضطراب... بارون بارون...از شب قبل بارون ...اما بارون روی او تاثيری نداشت...باز مثل هميشه با همون لبخند معروفش مهمان ما و ميزبان دستان ما بود...شادی تمام محله رو در بر گرفته بود...عشق حظور او تمام وجودم رو در بر گرفته بود ...لحظات به سرعت سپری می شد و دوربين ها فقط يک خاطره را ثبت می کردن اما دل ما وجودومهرو.. او را ثبت کرد...شادی تمام محله رو در بر گرفته بود...چقدر حوصله ،چقدر تحمل ،چقدر محکم و چقدر نور...سيدی نورانی...مهربان...آغوشش برای همه باز بود...شادی تمام محله رو در بر گرفته بود...اما حيف که ساعتی بيش با ما نبود...در زير بارون در اون سرما انگار کاغذهای تزئيني هم شاد بودن همه در رقص .... پرچم ها پارچه ها و ... همه و همه ...همه در شادی...شادی تمام محله رو در بر گرفته بود...و حالا با رفتنش .....

**************

ميلاد حضرت مسيح(ع) مبارک

   + زهرا ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٤