دختر فاطی خانوم

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ... بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

هوای آسمان دل گرفته
کمی غم در دلم منزل گرفته
دلم يک راه بی حاصل گرفته
در خوشبختی ام را گل گرفته

بريز ای اشک بر دامانم امشب
نبار ای ابر ... ! من بارانم امشب

مريض و خسته و دلگير و پيرم
ميان دام چشمانت اسيرم
ازين غربت ازين غمخانه سيرم
بگو ای مرگ ... ! کی بايد بميرم ؟

ميان لاشه ی خود بو گرفتم
به اين تکرار ها من خو گرفتم

غم و غصه نداری ... ؟ خوش به حالت
هميشه نو بهاری ... ! خوش به حالت
نداری هيچ ياری ... !‌خوش به حالت
نبودی عاشق ... آری ... خوش به حالت

نمی فهمی چه طعمی دارد اين درد
نمی دانی فلک بر من چه ها کرد

زمين خشک دل باران ندارد
بلای عاشقی درمان ندارد
دلی که درد او پايان ندارد
به چيزی چون خدا ايمان ندارد

چه می شد کلبه ی ما هم صفا داشت ؟
چه می شد يار با ما هم وفا داشت ؟

مرا با يک نگاهت شعله ور کن !
مرا آتش بزن ! آشفته تر کن !
به روی قلب خشک من گذر کن !
مرا از نم نم يک ژاله تر کن !

ترا آخر آخر کدامين باد بردست ؟
کجايی ... ؟ قلب من بی تو فسرده است

خدايا حال ديگر دارم امشب
بزن باران که من بيدارم امشب
زدی شوری به جان تارم امشب
کمی آرام تر ... ! بيمارم امشب

به چشمم خواب امشب هم حرام است
چه دردی می کشم ... کارم تمام است

صدای زوزه ی سگ های ولگرد
سکوت شب ...
دو قطره اشک ...
يک درد ... !
نمی دانی غمش با من چه های کرد !
غم يک بی پدر !!! يک مرد نامرد !!!

شبيه مرگ و حسرت ... تو دروغی !
شبيه شب سياه و بی فروغی ...

ز نوش خون دل اينگونه مستی
غرور ترد من را هم شکستی
تو بی رحمی !
تو خودخواهی !
تو پستی !
گمانم تو خود ابليس هستی !

صدايم می زنی اما چه دير است
دلم از چشم بی شرم تو سير است

نمی خواهم به تو عاشق بمانم
نمی خواهم بميرم ... من جوانم
از امشب چون خودت نامهربانم
دگر بر لب رسيده است جانم !

شبی با گريه هايت حال کردم
تو را در گور قلبم چال کردم ... !

   + زهرا ; ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٦
comment نظرات ()