دختر فاطی خانوم

زمستان(۲)

۱- سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه !
جز پيش پا را ديد نتواند !
که ره
تاريک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است
پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

۲- مسيحای جوانمرد من !
ای ترسای پير ييرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ... !
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی !
در بگشای !

منم من ميهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرينش !
نغمه ی ناجور !

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در
بگشای
دلتنگم

حريفا ! ميزبانا !
ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چی می گويی که بيگه شد سحر شد بامداد آمد

فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست
حريفا !
گوش سرما برده است اين !
يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان
مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز
شب با روز يکسان است !

۳- سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، در ها بسته ، سرها در گريبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است .

تهران ، ديماه 1334

---------------------------------------------------------------------------------------
در ادامه ی توضيحات :
ديديم كه در بخش اول فيلم ساز قهار ما چگونه زمستاني سرد و سراسر خفه را تصوير كرد ...
در ادامه ي اين داستان شاعر همراه ما تصميم مي گيرد به مي خانه سري بزند . جايي كه حداقل مي توان در آن ساعاتي را آسود و از گرماي كذت بخش شراب دمي از اين دنياي كثيف خود را رهاند .
البته پيش از اين گفتيم تمامي تصاوير اين شعر نمادين اند . به اين موضوع حتما دقت داشته باشيد .
در هر حال
از آنجا كه خوب در ايران بيشتر مي فروشان آن زمان ارمني بودند ، شاعر مي فروش را مسيحا صدا مي زند . دقت كنيد به هنر او كه با اين كار هم به مسيحي بودن مي فروش اشاره مي كند و هم به هنر مشترك او و مسيح كه همان زنده كردن مرده هاست .
او را جوانمرد مي خواند و با اين خواندن در ادامه وقتي مي گويد هوا ناجوانمرد است باز هنر خود را به چشم ما مي كشد .
پير و پيرهن هم كه جناس مطرف بسيار زيبايي خلق كرده ... مي گويد سلامم را تو پاسخ گوي ... يبا اين مصرع ارتباط طولي را نيز بسيار هنرمندانه حفظ مي كند و قوت مي بخشد . چون در ابتدا و انتهاي شعر دارد : سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت . قافيه هم مردف آي است كه با فرياد زدن و درخواست او مرتبط است ...
دمت گرم اصطلاح امروزي است و سرت خوش باد مال سبك عراقي يعني هفتصد سال پيش است ... مي بينيد كه بي ربط نگفتيم وقتي كه اشاره كرديم م.اميد استاد بكار گيري گويش قديم در كنار شكل امروزي آن است .
اين چند مساله ۱- مسيحا ۲- جوانمرد و ناحوانمردانه ۳- آي و بگشاي ۴- پاسخ به سلام ۵- پير و پيرهن ۶- اي و آي در اي ترسا و فريادي كه مي زند و باز اوي و آي در گوي و در بگشاي و مساله ي هفتمي كه در آخر اشاره مي كنيم باعث شده اين بند شعر تبديل به يكي از قوي ترين بند هاي شعر معاصر شود ... و صد البته كه اينجور شعر گفتن هم تنها از خود اخوان بر مي آيد و بس ...

در باز نمي شود ... دري كه مي كوبد و در ادامه مي فهميم كه هيچ وقت هم باز نمي شود ...
التماس شاعر ادامه دارد ... سعي مي كند حقيري خود را و غم كهنه ي خود را به چشم مي فروش بكشد و دل او را به رحم آورد ... منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم ... منم من ... سنگ تيپا خورده ي رنجور ... منم دشنام پست آفرينش ... نغمه ي ناجور ...
خيلي سخت است آدم خود را دشنام پست آفرينش بخواند خيلي سخت است ...

آهاي من اصلا نه شاهيم نه مصدقي نه چپم نه راست ... اصلا من هيچ چيز نيستم ... تو را به خدا فقط دو جرعه مي به من بده تا به بد بختي خودم بميرم ...

دوباره تصوير مي سازد ...
زمستان سرد را ... و ارتباط را حفظ مي كند ... : ... ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد ...

اما در باز نمي شود !

سعي مي كند از در ديگري وارد شود ... مي گويد آمده ام حساب عقب افتاده ام را بدهم ... اما جواب مي شنود : صبح شده ، مي خانه هاي شب ها بازند ...

در اينجا به صبح كاذب اشاره مي كند و دروغي كه در آسمان نهفته ... يعني در روزگار نهفته ... از ظلمي كه مي رود ... : فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست ... يادگار سيلي سرد زمستان است ...

حرف گرما و شور ... شين است و حرف سرما سين ...
مثلا سعدي وقتي مي خواهد فضا گرم را توصيف كند مي گويد : شب است و شمع و شراب است و شور و شيريني ... يا سهراب در تقابل شور و گرماي موج و سرماي صخره هاي ساحل مي گويد : طپش موج ... به ساحل صدف سرد سكوت ...
به اين كار مي گوييم صدا معنايي يعني در خود الفاظ شعر ، معنا نهفته ست ...

بشمريد چند بار سرما را ترزيق مي كند : فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست ... حريفا گوش سرما برده است اين ... يادگار سيلي سرد زمستان است ...

خفقان و ابر هاي سياه پرپشت تاريكي مثل تابوت تاريك نه توي مرگ اندود شده اي خورشيد ( قنديل آسمان ) را در بر گرفته اند ... چونانكه حتي اگر زنده باشد كه معلوم نيست ! فرقي ندارد و نورش به ما نخواهد رسيد ...

به اعتقاد بسياري منظورش اينجا خداوند است ! پيش تر گفتيم كه بين اعتقاد ها اخوان خيلي سرگردان است ... اينجا مي گويد حتي اگر خدايي باشد آنقدر ظلم و ظلمت زياد شده كه از وي نوري نمي رسد ...

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ... شب با روز يكسان است ...

و بخش دوم شعر با بسته ماندن در مي خانه به پايان مي رسد ... چرا كه باز مي گويد :

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ...

فاطمه ( در منزل يكي از مهربان ترين آشنايان )

   + زهرا ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٤
comment نظرات ()