دختر فاطی خانوم

 

قلی که نتونست اينجا رو نگه داره!..من وبلاگش رو تصرف ميکنم تا ببين چه مزه ای داره!

ــ در چنين روزی خورشيد درخشيد

 و ماه از خورشيد رنگ گرفت

صدای بهم خوردن بال پروانه ها

زمزمه های عاشقانه گل ها

همه جا را پر کرده بود

که ناگهان نسيم

آرام آرام

خود را به جمع رساند

و خبر داد که :

مهرويی به جمعشان خواهد پيوست

و ناگهان!!

پوست تخم مرغ شکست!!.جوجه ای زيبا سر درآورد!.جيک جيک او دشت را پر کرده بود!.همه متحير از مهرويی اين مهرو بودند!...پروانه ای از او پرسيد تو کيستی؟!!...گفت که من مهرو هستم!ولی درآينده من را کتايون* خواهند خواند! و رضايی توشه بر دوش،دست مرا خواهد گرفت و به ديار ديگری خواهد برد تا در آنجا نيز مهرويی از مهرويان باشم!!

                       « دلم جز مهر مهرويان طريقی بر نميگيرد»

هرچند احترام بزرگتر واجبه! اينها تنها شوخيی بود برای شادی در جشن ميلاد خواهر عزيزم که مدتهاست سفر باعث دوری ما از هم شده!

*=اين اسم حقيقی نيست!فقط ياد آور خاطرات است!!

 

   + زهرا ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٤
comment نظرات ()