دختر فاطی خانوم

 

شنيدستم که مجنون دل افکار

چو شد از مردن ليلی خبر دار

گريبان چاک کرده تا به دامان

به سوی تربت ليلی شتابان

در آنجا کودکی ديد ايستاده

به هرسو ديده حسرت گشاده

سراغ تربت ليلی از او جست

پس آن کودک بخنديد و به او گفت

ترا مجنون اگر آن عشق بودی

زمن کی اين تمنا می نمودی

در اين صحرا درآ و جستجو کن

ز هر خاکی کفی بردار و بو کن

ز هر خاکی که بوی عشق برخاست

يقين دان تربت ليلی همان جاست


وحشی بافقی

   + زهرا ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٠
comment نظرات ()