دختر فاطی خانوم

آدم خوش شانس

از بدو تولدموفق بودم وگرنه پام به اين دنيا نمی رسيد.از همون اول کم نياوردم، با ضربه دکتر چنان گريه ای کردم که فهميد جواب  های، هوی  است!

هيچ وقت نذاشتم هيچ چيز شکستم بدهد،پی در پی شير می خوردم و به درد دلم توجه نمی کردم.....اين شد که وقتی رفتم مدرسه از هم سن و سال های خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند.

هيچ وقت درس نمی خوندم، هر وقت نوبت من می شد که برم پای تخته، زنگ می خورد ..هر صفحه ای از کتاب رو هم باز می کردم جواب سوالی بود که معلمم از من می پرسيد....اين بود که سال سوم،چهارم دبيرستان که بودم،معلم رياضی ام من رو نابغه می دانست، منو فرستاد المپياد رياضی!...تو المپياد مدال طلا بردم!! آخه ورقه من گمشده بود و يکی از ورقه ها بی اسم بود،منم گفتم يادم رفته بود اسممو بنويسم!!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم،هنوز يک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه يه دسته عينک پيدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسيمه خودش رو به من رسوند و از اينکه دسته ی عينکش رو پيدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت که نيازی به صاف کردنش نيست زحمت نکشيد.!..اين شد که هروقت چيزی از زمين بر می داشتم ، يهو جلوم سبز می شد و از اينکه گمشده اش را پيدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد..بعدا توی دانشگاه پيچيد که دختر رئيس دانشگاه،عاشق ناجی اش شده، تازه فهميدم که اون دختر کيه و اون ناجی کيه!!

يک روز که برای روز معلم،برای يکی از استادام گل برده بودم،يکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بيرون،منم سرک کشيدم  ببينم کجاست ، که ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجرای خواستگاری ما و الان هم استاد شمام!...کسی سوالی نداره؟!

 

از يه جا کش رفته شد!

    

    يکی ازشاگردام ms گرفته براش دعا کنيد                                                                                                                                                                                   

                                                                                     زهرا

 

   + زهرا ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢۱
comment نظرات ()