چگونه يک شعر شکل گرفت !؟

سلام ...

می خواهم در مورد شعری که برای مسابقه فرستادم و متاسفانه به عنوان شعر اول انتخاب شد براتون بنويسم ( اينکه می گويم متاسفانه از روی خود شيرينی و مسايل مسخره ی ديگر نيست ... واقعا و بدون تعارف معتقدم حقش رتبه ی اول نبود ... آنهم بين آنهمه شعر ناب ! )

در حقيقت اين شعر مال من نيست ! چون تمام مضمون و همه چيزش را به يکی از دوستان عزيزم مديون است و من مانده ام چگونه از آن دوست تشکر کنم ...

در اين شعر يک دزدی بزرگ ديگر هم انجام شده !!! و آن دزدی از شعر يکی از بزرگترين شعرای معاصر م.اميد با عنوان : ناگه غروب کدامين ستاره است ... در جايی که آن شراب خانه ی کثيف را شرح می کند و آدم هايی را که از بدبختی به آنجا پناه آورده اند :

... مي خانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنيهای گم گشته در دود
و پيشخوان های پر چرک و چربی ...

شب خسته بود از درنگ سياهش
من سايه ام را به می خانه بردم ،
هی ريختم خورد ... هی ريخت خوردم ...
خود را به آن لحظه ی خوب و خالی سپردم

با هم شنيديم و ديديم
ميخواره ها و سيه مست ها را
و جامهايی که می خورد بر هم
و شيشه هايی که پر بود و می ماند خالی
و چشم ها را و حيرانی دست ها را.

ديديم و با هم شنيديم
آن مست شوريده سر را که آواز می خواند
و آن را که چون کودکان گريه می کرد
يا آن که يک بيت مشهور و بد را
می خواند و هی باز می خواند
و آن يک که چون هق هق گريه قهقاه می زد ،
می گفت : « ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بريده ست
آخر مگر نه ؟ مگر نه ...
در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟ »
وآنگاه خاموش می ماند يا آه می زد .

...


يادش گرامی باد . تصميم دارم در چند پيام بعد تنها از او بنويسم . از اخوان و از شعر های نابش ، از خوی دلنشينش ، از عشقی که می ورزيد ، از آرمانش و از ...

اين هم شعری که به مراتب از بسياری از آثار ارسالی - بدون تعارف - ضعيف تر بود ... :

شب :

با دست راست پرده ی در را کنار زد
... جمعی شلوغ ... دود ... هياهو و بوی بد ...

يک اسکناس پاره برای ورود داد
عادت نکرده بود به تلخی دست رد

آنجا فقط سرای شراب و قمار بود
با نعره های بردم و بردی ... هزار و صد !

گاهی کسی به مستی خود زار می گريست
يا خنده ای بلند ... که فرقی نمی کند !

او نيز روی صندلی گرد خود نشست :
« شايد يکی دو جام مرا با خودش برد ... »

يک پاکت سفيد در آورد و دود کرد
يک پک .. دو پک .. سه پک .. نه و ده .. سی .. چهل ... نود

...

صبح :

رفتند يک به يک همه برگشته بخت ها
يک کافه ی کثيف و تهی ماند و يک جسد

يک مرد مرده ، چهره ای از يک حضور پوچ :
محکوم بر حيات پر از رنج .. تا ابد !

تصوير مبهمی است پر از التهاب و درد
مردی که روبروی تو سيگار می کشد

قربان شما

فاطمه

/ 53 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان و بابا و دخترشون

سلام ممنون که اومدی راستش شعر قشنگيه ولی نمی دونم چرا يه حس عجيبی نسبت به اون دارم حتی فاطمه که هنوز دفتر شعرش رو که خودش می نويسه رو به من نشون هم نداده

yazdi

بابا ۳ نفرين يه چيز بنويسين

gholi

خاموشن اون ۲ تا دشمن من

يك دوست

به وبلاگ وروجک اينترنتی سر بزنيد/تورو خدا نظرتون رو بنويسيد

.............

.............اميدوارم بازهم بتوانم به سخنانت گوش فرادهم...........by

farhangestan

سلام و مبارکتان باشه. منتظر شعرای جديد هستيم.

moslem

سلام بر فاطی خانم يا دختر فاطی خانم(کدوم يکيش درست تره؟) اومديم شعر تازه ای بخونيم که نشد...

مجهول

به هر حال تبريک عرض می کنم.به نظر حقير نيز جزو ۵ غزل برتر بود...

ali

لطف کن من رو دوباره لينک بده ...