افسانه غار

(( به نام حق ))

تصور کن گروهی در غاری زير زمين زندگی می کنند. همه پشت به دهانه غار نشسته اند و دستها و پاهای آنها را طوری بسته اند که جز ديوار عقب غار جايی را نمی بينند. پشت سر آنها ديواری بلند است، و موجوداتی آدم گونه از پشت آن رد می شوند، و پيکره هايی به شکلهای گوناگون با خود حمل می کنند و اينها را بالا بر فراز ديوار نگه داشته اند. آتشی هم در پشت اين پيکره ها شعله ور است، و سايه های لرزان آنها بر ديوار عقب غار می افتد. پس تنها چيزی که غارنشينان می توانند ببينند همين بازی سايه هاست. اين جماعت از روزی که به دنيا آمدند بدين حالت نشسته بوده اند، از اين رو گمان می کنند چيزی جز اين سايه ها وجود ندارد.

حال تصور کن يکی از اين غارنشينان موفق شود خود را از بند رها سازد. اولين چيزی که از خود می پرسد آن است که اين سايه ها از کجا می آيد. همين که به عقب برميگردد و پيکره های متحرک را بالای ديوار می بيند، به نظرت چه حالی پيدا می کند؟ ابتدا نور تند خورشيد چشمهای او را می زند. از روشنی و شفافی پيکره ها به حيرت می افتد زيرا تاکنون تنها سايه آنها را ديده بود. و اگر بتواند از ديوار بالا برود و از آتش بگذرد و پا در جهان خارج بنهد، از اين هم حيرت زده تر خواهد شد. از تماشای آن همه زيبايی چشمهای خود را خواهد ماليد. رنگها و شکلها را برای نخستين بار به وضوح خواهد ديد. حيوانات و گلها را که تاکنون تنها سايه ضعيف آنها را در غار ديده بود حال به شکل واقعی خواهد ديد. ولی هنوز هم از خود می پرسد اين همه گل و حيوان از کجا می آيند. آنگاه چشمش به خورشيد در آسمان می افتد، و می فهمد اين سرچشمه حيات همه گلها و حيوانات است، همان گونه که آتش سايه ها را در غار پديدار می کرد.

غارنشين نيک بخت می تواند از اين هم قدم فراتر گذارد و به اطراف برود ولی در عوض به فکر  آنهايی که هنوز در غارند می افتد. باز می گردد. و به آنجا که می رسد ، می کوشد به غارنشينان بقبولاند سايه های ديوار بازتاب لرزان چيزهای حقيقی است. ولی آنها حرفش را باور نمی کنند. ديوار غار را نشان می دهند و می گويند چيزی جز آنچه به چشم می بينيم وجود ندارد. و سرانجام او را می کشند.

يا حق.

هرمس

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جعفر

سلام.جالب بود.البته منظورتونو نفهميدم.يا حق...

ali

دستتون درد نکنه

pat &mat

چه جالب ما هم دختران فاطی خانم هستیم به بلاگ ما هم سر بزنید.

soshias

سلام .... متنی رو که نوشته بوديد خوندم ...فکر ميکنم منظورت رو از اين نوشته فهميده باشم ... ولی اميدوارم نوشته های ديگت بهتر از اين و خواندنی تر باشه.... در هر صورت افکار شما جالب بود ... اميدوارم که تو از غار بيرون نری چون خيلی راحت تر از اونچه فکرش رو بکنی ميشه يک عقيده رو کشت ... موفق باشی

شاهرخ ( طریق عاشقی )

بی بهانه سلام نازنین یار..... ناتوانی‌ام را ببخش ، اگر واژه هايم از گفتن آنچه در قلبم است ناتوانند . غرورم را ببخش ، اگر هر بار تو را ميبينم ، چشم به ستاره ها ميدوزم . جسارتم را ببخش ، اگر بدون پرسيدن از تو ، تو را در سينه ام زندانی ‌کرده ام . ترسم را ببخش ، اگر بيم پايان مرا از آمدن به سويت نگه ميدارد . پريشانی‌ام را ببخش ، اگر آشفتگی‌ من ؛ فرصت استقبال را از من ميگيرد . ... من هم ميبخشم تو را ، اگر ترديد داری در آنچه پيش روی ‌ماست ... و تا دیداری دوباره تو بگو جز صبوری چه توانم کرد .......بدرود

سلمان

سلام ... تصورش مثل اين می مونه که يکی بگه قلی و دار و دسته اش دارن از جنگل در ميان ٬ به هدف پايتخت ام القرای اسلامی .... محاسبه کنيد اثرات تخريبی اش را !!!

mahdi

سلام . من تازه اومدم پیشتون. وب لاگ قشنگی دارين .

خــود گــُــم کــرده

سلام؛ خب تا آدم خودش فکر نکنه و نخواد فايده نداره ولی ميگن پيامبر آمده براي همين، حالا هر کی قبول کرد که هيچ و الا ميشند مثل من. من نيز بروز کردم. صفای قدمتان منتظر رقص قلمتان. ياحق

مجنون عشق

سلام......خيلی خوبس خوب نوشتی ولی نتيجه گيری نکرده بودي..

امیر

هيچ می دونستی وبلاگت بوی مهدی عج را ميده . راستی با اجازه يه لينک به شما دادم